سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹ ,20 October 2020
0
Share/Save/Bookmark
۰
تاریخ انتشار : شنبه ۵ مهر ۱۳۹۹ ساعت ۱۲:۰۶
نمونه‌ای از اشاره مقام معظم رهبری در بروز استعدادها در جنگ تحمیلی؛
روایتی از نوجوان اهل سنت که کم سن و سال ترین شهید دفاع مقدس لقب گرفت/ وقتی کوله بار مردانگی "سبیل" با دعای خیر مادر پر شد
 
مادر شهید سبیل اخلاقی گفت: "سبیل" آنقدر عزمش برای رفتن به جبهه جزم بود که فوری عضو بسیج شد، کتاب هایش را به مدرسه تحویل داد، هیجان و عشق به رفتن در چشمانش موج می زد و برای مقابله با دشمن لحظه شماری می کرد.
به گزارش عصرهامون، حکایت رزمندگان دفاع مقدس خاص بود، گویا باید از عشق بهره ای می داشتی تا می توانستی راز استوار بودن گام هایشان را بفهمی، همان هایی که به مدد عشق سر از پا نمی شناختند و چه عاشقانه برای دفاع از خاک و ناموسشان مرگ را پشت سر گذاشتند و راهی جبهه نبرد شدند.
 
آن ها از خود گذشته بودند و این بود رمزی که یاری گرشان در مسیر عشق شد و هشت سال جانانه جنگیدند، هشت سالی که سرشار بود از شور و شعور، دورانی که پر بود از استعدادهای ناب، همان هایی که هر کدام عنوانی خاص را به خود اختصاص دادند و برخی از آن ها هنوز هم برای دفاع از ایران عزیز جانانه گام بر می دارند، استعدادهایی از جنس انقلاب که این روزها جای برخی از آن ها خالی است.
 
 اما در این میان بودند کسانی که هنوز آن گونه که باید طعم زندگی را نچشیده بودند، اما عرق به وطن و دفاع از خاک کشورشان آن ها را واداشت تا در این مسیر گام بردارند، شهید "سبیل اخلاقی" نمونه ای بی نظیر از این استعدادهاست که در سن 11 سالگی صفت مردانگی در وجودش موج می زد و به عشق رهبری و برای دفاع از کشورش با کوله باری از غیرت و دعای مادر عازم جبهه شد.
 
نوجوانی از دیار سیستان و بلوچستان، بزرگ مرد 11 ساله ای از هموطنان عزیز اهل سنت که با وجود سن کمش وارد بسیج شد و با عشق به وطن مشتاقانه رهسپار جبهه نبرد علیه دشمن شد تا بتواند نقشش را برای دفاع از ایران اسلامی ایفا کند.
 
او که پدرش برای تامین مخارجشان به اجبار از خانه و کاشانه اش دور شده بود، همه امید مادر و در واقع مرد خانه بود، اما آنقدر عاشق رهبر کبیر انقلاب و شیفته کشورش بود که دیگر نمی توانست در خانه بماند، حتی دیگر درس خواندن هم برایش معنی نداشت همه دغدغه اش این بود که به طریقی عازم مناطق جنگی شود.
 
پسری نوجوان که همه امید مادرش بود، اما آنقدر مشتاق و شجاع بود که نه تنها توانست رضایت مادرش را جلب کند، بلکه کوله بارش را پر کرد از دعای خیر مادر و در صف دیگر هم رزمانش راهی جبهه شد و کم و سن و سال ترین شهید دفاع مقدس لقب گرفت.
 
عشق به رهبر و دفاع از وطن
 
در همین راستا با مادر این شهید بزرگوار گفت و گویی انجام شده است، مولود چاکری به خبرنگار ما گفت: سبیل 11 ساله و محصل بود، آن روزها همه جا صحبت از جنگ و جبهه بود و خیلی ها برای مبارزه با دشمن راهی مناطق جنگی شده بودند، سبیل را هر روز برای مدرسه رفتن بدرقه می کردم، اما از یک روز گفته معلمش شنیدم که چند روزی سرکلاس حاضر نمی شد.
 
وی ادامه داد: عقربه های ساعت 12 را نشان می داد، فرزندم به خانه آمد وقتی دلیل نرفتنش به مدرسه را پرسیدم گفت "مادر من عشق به درس خواندن  ندارم" پرسیدم پس علاقه چه چیزی را در سر داری؟ گفت "عشق رهبر و دفاع از وطن، اجازه بده بروم جبهه و بجنگم" اما من گفتم هنوز سنت کم است و بچه ها را برای جنگ نمی برند، در پاسخ گفت که همه تلاشم را می کنم تا به هدفم برسم.
 
 چاکری افزود: در ادامه به او گفتم تو برادر نداری، پدرت هم نیست و ایرانشهر مشغول کار است، چگونه مرا با سه خواهرت تنها میگذاری در حالی که همه امید من تویی، تو مرد این خانه ای، اما این بار گفت "مادر من توکل به خدا کن و اجازه بده به عشق دفاع از اسلام و رهبر رهسپار شوم، نمی توانستم مانع رسیدن به هدفش شوم.

دلم لرزید ...
 
وی اضافه کرد: سبیل آنقدر عزمش برای رفتن به جبهه جزم بود که فوری عضو بسیج شد، کتاب هایش را به مدرسه تحویل داد و در گشت های شبانه مشتاقانه شرکت می کرد، یک روز برای خرید بازار رفته بودم، زمانی برگشتم دیدم که در حال نوشتن با ماژیک روی پیراهنش است، گفتم چه می کنی؟ چرا روی پیراهنت را ماژیکی می کنی، گفت دارم می نویسم "شهید سبیل اخلاق شهرستان نیکشهر"، در همان لحظه بود که دلم لرزید، اما هیجان و عشق به رفتن در چشمان سبیل برق می زد.
 
مادر شهید اخلاقی افزود: سه سال نانوای سپاه بودم، عصر بود، به خانه برگشته بودم، تا این که سبیل آمد و پرسید غذا چه داریم، گفتم نان تنوری و تن ماهی، استقبال کرد، غذایش را خورد و برای گشت راهی بنت شد، اصلا متوجه نبودم که کوله و لباس برداشته است، تا سر کوچه رفت و آمد گفت "مادر جان خداحافظ" در پاسخش گفتم به سلامت، رفت  بعد از اذان صبح دیدم هنوز خانه نیامده، چادر به سر کردم و رفتم تا سراغش را از بسیج بگیرم اما آن ها هم از سبیل خبری نداشتند.
 
وی افزود: در حال راه رفتن در مسیر بودم که مردی علت سراسیمه بودنم را پرسید، وقتی گفتم که دنبال سبیل می گردم در جوابم گفت پسرت ساعت 11 عازم جبهه شد، تنها چیزی که می توانستم بگویم این بود که خدا پشت و پناه او و همه جوانانی باشد که در این مسیر گام برداشته اند، همه آن ها مادرانی دارند که برای بزرگ کردنشان زحمت کشیده اند، سبیل من هم یکی از فرزندان همین خاک است، چه سعادتی بهتر از این که برای دفاع از وطنش سر از پا نشناخت و رهسپار شد.

همه توکلم به خدا  بود
 
چاکری در حالی که بغض گلویم را می فشارد گفت: همه توکلم به خدا بود ولی وقتی به خانه آمدم نمی توانستم جلوی اشک هایم را بگیرم، دختر بزرگم سعی می کرد آرامم کند، از من خواست تا برای او و دیگر هم رزمانش دعا کنم، اما سبیل 15 روز جنگید و در روز شانزدهم شربت شهادت را نوشید.
 
وی ادامه داد: موضوع را به پدرش اطلاع دادند، اما نگفتند که پسر خودش شهید شده است، فقط اعلام کردند که یکی از هم فامیلی هایش به شهادت رسیده و برای تشخیص هویت همراهشان برود، اما وقتی تن بی جان پسرش را دید از هوش رفت، روز بعد سبیلم را تشییع کردند، خرسندم که او در راه دین اسلام و دفاع از خاک و وطنش شهید شد، سبیل راه شهدای اسلام را انتخاب کرده بود و چه سعادتی بهتر از این...  
 
در همین حال از وی پرسیدم که اگر باز هم نیاز شود، آیا اجازه می دهی که فرزندانت برای مبارزه بروند؟ با چشمانی پر از اشک گفت: چراکه نه، حتی خودم و پدر پیرشان هم برای دفاع از وطن، دین و عشق رهبر در این مسیر قدم بر می داریم، مگر فرزندانم از دیگر کسانی که در راه صیانت از ایران اسلامی شهید شدند، بهتر هستند؟ همه آن ها مادر داشتند و جوان بودند، اگر آن ها نبودند و جان فشانی نمی کردند، اکنون در امنیت و آرامش زندگی نمی کردیم...
 
انتهای پیام/
 
Share/Save/Bookmark
کد مطلب : ۱۳۰۲۲۲


ارسال