سه شنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۸ ,12 November 2019
0
Share/Save/Bookmark
۰
تاریخ انتشار : شنبه ۷ مرداد ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۲۸
نگاهی به زندگی شهید فوزیه شیردل
 
بیمارستان قدس راهی بسوی آسمان سال 58، پاوه در چنگال منافقین و حزب خلق گرفتار بود . دکتر چمران مرد آن سال روزها در مرداد ماه دستور خالی کردن بیمارستان قدس پاوه را داده بود اما فوزیه و دوستانش تا تخلیه کامل بیمارستان دست نگه داشته بودند. خطرات آن روز بخوبی در یاد همکاران و دوستان فوزیه نقش بسته و ماندگار شده است : «دکتر چمران گفته بود که زنان از بیمارستان بروند و فقط مردان پزشک و بهیار و پرستار بمانند.
به گزارش عصرهامون به نقل از باشگاه خبرنگاران جوان،
نام پدر:  دوست محمد
نحوه شهادت:  حمله منافقین به بیمارستان
استان:  کرمانشاه
محل تولد:  کرمانشاه
مدرک تحصیلی:  سیکل
نام عملیات:  در گیری با کومله و دمکرات
شغل:  بهیار
محل اشتغال:  بیمارستان کرمانشاه - پاوه
وضعیت تاهل:  مجرد
محل شهادت:  پاوه
گلزار:  گلزار باغ فردوس
فیلم:  دختر شیردل
 
نگاهی به زندگی شهید فوزیه شیردل
بیمارستان قدس راهی بسوی آسمان سال 58، پاوه در چنگال منافقین و حزب خلق گرفتار بود . دکتر چمران مرد آن سال روزها در  مرداد ماه دستور خالی کردن بیمارستان قدس پاوه را داده بود اما فوزیه و دوستانش تا تخلیه کامل بیمارستان دست نگه داشته بودند. خطرات آن روز بخوبی در یاد همکاران و دوستان فوزیه نقش بسته و ماندگار شده است : «دکتر چمران گفته بود که زنان از بیمارستان بروند و فقط مردان پزشک و بهیار و پرستار بمانند. نمی‌خواست زنان اسیر شوند و مشکلی برایشان پیش بیاید. پرستار وارد اتاق شد و داد زد: بدوئید، مجروحا را ببرید بیرون و ناگهان تعجب کرد و گفت " وا فوزیه تو هنوز اینجایی  بیمارستان توی محاصره  است ، این همه کشته و مجروح دادیم عجله کن . عذرا با کنایه گفت: فوزیه خانم حالا که داری خودت را برای مهمانی آماده  میکنی لطف فرموده چند تا از این خرماها را هم نوش جان بفرمائید چون معلوم نیست این محاصره چند روز طول بکشد. شاید حالا حالاها هم خبری از کمکی که گفتن درراه است نباشد. خود آقای چمران هم گیر افتاده. بیا همین یه خرده خرما  را، چند تایش را تو بخور چند تا هم بگذاریم برای ایران  خانمحمدی. اصلاً  از یه ساعت پیش تا حالا  معلوم نیست کجاست دو بار تیر از بغل گوشش رفت . همین ظهری هم اگر تیر به کمد کمونه نکرده بود . سرش داغون شده بود. بیا این خرما را بگیر، بیا. فوزیه گفت: روزه ام، عذرا جان!عذرا داد کشید: فوزیه  بیا، بسه دیگه، چت شده دختر! باید توی محو طه، پشت وانت دراز بکشیم تا هلیکوپتر بیاد و ما را ببره. امنیت نیست بدو "خانمحمدی" منتظر ما مونده بدو، الآ نه  که بیمارستان را روی سرت خراب کنند، بدو . دقایق بعد  ....فوزیه شیر دل ، عذرا نقشبندی ، ایران خانم محمدی ...   عقب وانت دراز کشیده اند ، چشمها آقا "سید عبدالرحمن" پر از اشک بود وقتی که ملافه ی سفید را روی آنها می کشید.  فقط توانست بگوید " خدا پشت و پناهتان ... صدای  دو نفر از حزب مجاهد خلق به گوش رسید: هر دو روی تپه ای  که بیمارستان را زیر  نظر داشته باشند سنگر گرفته بودند. یکی از آن دو نفر گفت: جمشید ، جمشید اونا که عقب تویاتو  گذاشتن جنازه نیستن پسر زنده اند . هوشنگ  جواب داد: تو کاری به زنده یا مرده بودنشون  نداشته باش! گفتن بزن ، تو هم بزن کاک جابر گفته، همه  فشنگ ها  خلاص، فدای وجودش، زنده باد خلق!  فشنگ ها خلاص ، مرده و زنده را بزن رفیق... فوزیه با شنیدن صدای هلی کوپتر خودی، از جا بلند شد. دست تکان داد و کمک خواست: «کمک... ما را نجات بدهید!» لاله صفت در آسمان جاودان شد ناگهان رگباری پهلوی فوزیه را شکافت. از درد، عرق بر پیشانی و پشت لبش نشست. اشک گونه‌هایش را خیس کرد و خون کف تویوتا را ... رنگ لاله های دشتی کرد که من در نقاشی های کودکی ام ؛ فرشته سپید پوشم را میان آن می کشیدم. فوزیه شیردل ؛ بهیار سپید پوشی چون پرستویی خونین بال از شهری دود زده که بوی نفاق آن را پر کرده بود به سوی آسمان آبی پر کشید . او در حالکیه روزه بود، به ضیافت افطار خداوند نائل شد. ساعتی بعد دکتر چمران به صورت رنگ پریده‌ی پرستار جوان که تازه به شهادت رسیده بود، نگاه کرد. تأسف وجودش را پر کرد؛ نالید: «سریع زخمی‌ها و شهداء را از اینجا دور کنید.» دستور را اجراء کردند. هلی‌کوپتر از زمین بلند شد. رگبار گلوله‌ها به طرف بدنه‌ی آن، خلبان را دستپاچه کرد. پروانه‌ی هلی‌کوپتر با تپه‌ی جنوبی برخورد کرد و شکست. هلی‌کوپتر به زمین نشست و دقایقی بعد دوباره بلند شد. باران گلوله از پشت تپه‌ها به طرفش می‌بارید. پره‌های آن با دیواره‌های تپه برخورد می‌کرد. یک دفعه کابین متلاشی شد. خلبان و کمک‌خلبان، وحشت‌زده و دستپاچه، در صدد نجات جان خود و مجروحان بودند. با ضربه‌ی بعدی پای خلبان و کمک‌خلبان در داخل کمربند صندلی گیر کرد و بدنشان به بیرون آویزان شد. با لرزش    هلی کوپتر و تکان‌های شدید، همه مجروحان به شهادت رسیدند. جسد فوزیه از کابین هلی‌کوپتر آویزان شد. پاهایش داخل بود و بدنش آویزان شده بود بیرون. روپوش سفید او که سرخ شده  بود در هوا تکان می‌خورد.
" سخنان  شهید دکتر مصطفی چمران در مورد شهید فوزیه شیر دل " 
خداوندا ! چه منظره ای داشت این خانه پاسداران ! چه دردناك ! چه مصیبت زده ! و چقدر شلوغ ! گویی صحرای محشر است ،اما جز یأس و ناامیدی ثمره ای نمی گرفتند . انبوهی از كردهای مسلح و غیر مسلح پشت در به انتظار كمك ایستاده بودند آثار  غم و درد بر همه     چهره ها سایه افكنده بود ،در همین وقت دختر پرستاری كه پهلویش هدف گلوله دشمن قرار گرفته و خون لباس سفیدش را گلگون كرده بود از در بیرون می بردند ،آنقدر از بدنش خون رفته بود كه صورتش مثل لباسش سفید و بیرنگ شده بود .پاسداران جوان بشدت متاثر بودند ،16 ساعت پیش این پرستار مجروح شده بود و از پهلویش خون می رفت ،و نه پزشكی بود ،نه دارویی كه جلوی خون را بگیرد ، پاسداران گریه می كردند ،ولی نمی توانستند كاری انجام دهند .بالاخره تصمیم گرفتند كه جسد نیمه جان او را از خانه پاسداران بیرون ببرند تا بیش از این باعث تضعیف روحیه ها نشود ،لذا او را به ساختمان بهداری منتقل كردند كه خالی بود و در بالای تپه در مدخل غربی شهر قرار داشت و این فرشته بی گناه ساعاتی بعد در میان شیون و ضجه زن ها و بچه ها جان به جان آفرین تسلیم كرد . هلی كوپتر ساعت 4 بعد از ظهر در محل معین بر زمین نشست .رگبار گلوله دشمن از هر طرف باریدن گرفت .ما بسرعت مشغول تخلیه آب و نان و خرما و مهمات مختلفی شدیم كه تیمسار فلاحی برای ما فرستاده بود .از طرف دیگر عده ای نیز كشته ها و مجروحین را از داخل بهداری حمل كرده و سوار هلی كوپتر می نمودند واین اعمال نیز به سرعت انجام می گرفت ،هر كس كاری می كرد .عده ای به تیراندازیهای دشمن پاسخ             می گفتند ،عده ای مجروحین و شهدا, (ازجمله شهیده فوزیه شیردل) را سوار هلی كوپتر می كردند ،و عده ای نیز مهمات را تخلیه و در كنار بهداری می گذاشتند. همه چیز آماده شد و هلی كوپتر صعود كرد ،اما از روی اضطراب ،زیر رگبار گلوله ها ،كه خلبان می خواست هر چه زودتر اوج بگیرد كنترل خود را از دست داد و پروانه هلی كوپتر با تپه جنوبی تصادم كرد و شكست و هلی كوپتر كه چند متری بیشتر بالا نرفته بود ،به زمین نشست و دوباره بلند شد ،ودوباره در نقطه دیگری به زمین اصابت می كرد واز آنجا كه نیمی از پروانه اش شكسته بود ،نیم دیگر پروانه تعادل خود را از دست داده بود و پایین تر از حد معمول پایین می آمد ودر هر چرخش خود به زمین ضربه  می زد و فردی بی جان بر زمین می انداخت و خود خیزان خیزان به كنار عمارت بهداری رسید و درست در كنار انبار مهمات و مواد انفجاری كه تازه تخلیه كرده بودیم ،در زاویه عمارت و تپه محصور شد.موتور هلی كوپتر همچنان می گشت و پره های شكسته شده پروانه ،همچنان با دیوار عمارت و تپه جنوبی اصابت می كرد و ضربات سنگینی به هلی كوپتر وارد می آورد .كابین هلی كوپتر متلاشی شده بود وجسد نیمه جان دو خلبان آن به بیرون آویزان شده بود ،در حالیكه پای آنها همچنان در داخل كمربند صندلی گیر كرده بود و با گردش موتور و لغزش هلی كوپتر ،اجساد آنها نیز تلو تلو می خورد .مجروحین داخل هلی كوپتر همه شهید شده بودند .از همه غم انگیز تر ،جسد همان دختر پرستاری (شهیده شیردل) بود كه گلوله پهلویش را شكافته وبعد از 18 ساعت خون ریزی بدرود حیات گفته بود .پایش در داخل     هلی كوپتر و بدنش با روپوش سفید خونین از هلی كوپتر آویزان شده و گیسوان بلندش با دستهای آویزانش بر روی خاك كشیده می شد. 
 
Share/Save/Bookmark
کد مطلب : ۹۶۸۵۳
مرجع : زنان شهید


ارسال