چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۶ ,13 December 2017
0
Share/Save/Bookmark
۰
تاریخ انتشار : پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶ ساعت ۰۸:۱۷
گفت وگوی عصرهامون با همسر شهید مدافع حرم محسن خزائی؛
تصویر روز وداع با پدر تنها مرحم امروز دردهای زینب/داشتن صبرو مقاومت زینبی تنها خواسته شهید از همسرش
 
در این یکسالی که از شهادتش می گذرد با تصاویر، فیلم ها و صحبت هایش آرام می گیریم؛ دخترم زینب با تصاویر و فیلمی که از چهره پدرش در معراج شهدا دارد خودش را آرام می کند ما هم همین گونه در لحظات دلتنگی آرام می گیریم.
به گزارش عصرهامون، روزها از پس هم گذشت و تقویم نشان می دهد که یکسال از سالگرد شهادت شهید مدافع حرم، «محسن خزائی»، گذشت.
 وقتی قرار است با همسرشهید مدافع حرم به گفت وگو بنشینم ابتدا تصمیم می‌گیرم صبوری كنم و حرف‌ها و دلتنگی‌ها و بی‌قراری‌هایش را تاب بیاورم و آنها را دلداری بدهم، اما نشد که در برابر دلتنگی هایش تاب بیاورم حتی قلم هم یاری نمی‌كرد از دلتنگی و نبود‌ن‌های همراه و همسفر زندگی‌اش بنویسم.
قلم در دستانم سنگینی می کند، وقتی می خواهم از تو بنویسم. از روح بزرگت مدد می خواهم و اذن می گیرم تا یاری ام کند. چگونه می توان از تو نوشت، در حالیکه فرشتگان آسمان تو را می ستایند و خداوند با قلم سرخ بر قلب تاریخ، نام زیبای تو را نگاشت.
ولی باید نوشت تا همگان بفهمند، جوانان غیرتمند ایرانی، از همه چیز گذشتند تا به حریم اهل بیت(ع) آسیبی وارد نشود و امروز با افتخار بگوییم« شهید مدافع حرم شهادتت مبارک باد.»
یک سال گذشت
ما فقط می شنویم که زنی همسرش را برای دفاع از حرم حضرت زینب (س) ازدست داده است، اما به راستی چه گذشت بر این همسر که در این یک سال روزهایش را بدون همدم و معشوقش گذراند، بدون شنیدن یک بانوی من، خانومم، آرامش قلبم، و یا حتی یک عزیز من؛ و باز ما فقط می شنویم که او همسر شهید است...
اما به راستی زمانی حضرت زینب (س) از حسینش گذشت تا دین خدا بماند و امروز او و امثال او از تکیه گاهشان می گذرند تا حرم زینب (س) بماند.
در این گزارش باهمسر شهید خبرنگار مدافع حرم محسن خزائی به گفت وگو پرداختیم تا از دریچه نگاه یک همسر، زندگی یک مدافع حرم را به نظاره بنشینیم.
 
نحوه اعزام شهید خزائی به سوریه
مریم رخشانی در خصوص نحوه اعزام شهید خزائی به سوریه اظهار کرد: قبل از اعزام تصمیم گرفته بود یک سفر زیارتی برود که وی سوریه را انتخاب کرده بود زیرا دلتنگ زیارت حرم حضرت زینب(س) شده بود وقتی تصمیمش را با من در میان گذاشت گفتم خوشا به سعادتت که توفیق نصیبت شده ان شاءالله به سلامت بروی و برای ما هم دعا کنی؛ در آنجا با مسئول نهاد رهبری سوریه آقای حسینی نشست و گفت وگویی صمیمی داشته که وقتی نیازها و کمبودهای فرهنگی آنجا را می بیند و تصمیم می گیرد برای کار به سوریه برود.
وی ادامه داد: وقتی این موضوع را با من در میان گذاشت گفت تصمیم قطعی خود را گرفته و تنها راه و هدفش همین است، حقیقتا از این موضوع استقبال کردیم که چه بهتر از این که خادم اهل بیت علیم السلام و حضرت زینب(س) باشد و برای ما هم افتخاری است؛ شرایط را مهیا و عازم سوریه شد ابتدا در دفتر نهاد رهبری به عنوان مسئول امور اداری و مسئول امور فرهنگی شروع به کار کرد و در کنار آن هم به کار خبری خود ادامه و دفتر شبکه خبر در سوریه را ایجاد و مسئولیتش را ادامه داد.
 
باید برای اسلام فعالیت کنیم و رضای خدا را در نظر داشته باشیم
همسر شهید با اشاره به اینکه شهید خزائی از همان روزهای اول زندگی پرکار و فعال و بیرون از منزل دنبال ماموریت و امور کاریش بود، بیان کرد: همیشه می گفت زندگی ما برای خودمان نیست باید در خدمت مردم باشیم و برای اسلام فعالیت کنیم و رضای خدا را در نظر داشته باشیم؛ باید به خاطر مردم و جامعه اسلامی از خودمان بگذریم و تلاش کنیم؛ چون اعتقادش این بود این مسئله را پذیرفته بودیم و خودمان هم دوست داشتیم که در این مسیر فعالیت کنید زیرا از لحاظ اعتقادی با هم یکسان بودیم و مشکلی نداشتیم.
 
بچه ها بغض کرده جلوی تلویزیون تصاویر شهادت پدر را نگاه می کردند
وی با بیان اینکه قبل از اینکه هر کداممان چیزی بر زبان بیاوریم آن را قلبا احساس می کردیم، افزود: من و شهید ارتباط خیلی نزدیکی با هم داشتیم قبل از شهادتش احساس می کردم این دفعه هم مانند سری های قبل برمی گردد از همین رو شرایط را برای استقبال از وی مهیا کردم؛ روزی که خبر شهادتش را شنیدم بیرون از منزل بودم که یکی از آشناهای قدیمی تماس گرفت، تعجب کردم که با هیجان پرسید کجا هستی؟ تلویزیون را ببین زیر نویس کرده که "خبرنگار شبکه خبر محسن خزائی به شهادت رسید" فکر کردم شوخی می کند با خنده گفتم بعید می دانم این چه حرفی است، من با همسرم صحبت کرده ام حالش خوب است امکان ندارد؛ هنگامی که دیدم اصرار می کند کمی حالتم تغییر کرد گفتم خدایا اگر این مسئله جدی باشد چه کار کنم در فکر فرو رفته بودم و ماشینی گرفته و به منزل آمدم؛ در که باز شد بچه ها بغض کرده جلوی تلویزیون تصاویر را نگاه می کردند که مرتب زیرنویس می شد "خبرنگار واحد مرکزی خبر به شهادت رسید" مانده بودم باور کردن این قضیه را که در همین حین شروع به گرفتن شماره همسرم کردم دیدم اصلا وصل نمی شود.
 
شهادت خواسته قلبی همسرم بود
همسر شهید مدافع حرم با کمی مکث وبغض ادامه می دهد: برای یک لحظه احساس کردم خرد شده و آن کوهی که پشت سرم بود ویران شد و ریخت اما باز به خود نهیب زدم گفتم کجایی حواست هست تو خودت با خدا معامله کردی و همیشه در نمازهایت برای عاقبت به خیری همسرت دعا می کردی حالا عاقبت به خیر شد؛ این خواسته قلبی همسرم بود.
وی بیان کرد: در همان لحظه به خود گفتم همیشه سعی می کردی آن چیزی که محسن می خواهد را برآورده و باب میلش عمل کنی خوب این هم خواسته اش بود پس راضی باش به رضای خدا؛ در همان حال چندین بار خدا را صدا زدم و آرام شدم، خوشحال بودم همسرم به خواسته اش رسیده بود اما باز دلتنگی ها هم جای خودش را داشت انتظار داشتم حداقل یکبار دیگر او را ببینم و از ناگفته های بینمان برایش بگویم و بچه ها هم آرام بگیرند چون زینب دختر سه ساله ام در این ماه آخر بی قرار شده بود.
 
زینب لمس کرده بود که دیگر پدرش بر نمی گردد
وی در تکمیل مطلب فوق با همان بغضی که در گلو داشت، بیان کرد: گویا زینب لمس کرده بود که دیگر پدرش بر نمی گردد چرا که قبل از شهادت پدرش به شدت مریض شد به گونه ای که دو هفته تب بالای چهل درجه داشت و بی تاب و بی قرار بود درمانده بودم چه کنم دوا، دکتر و درمان جواب نمی داد و مجبور شدم این موضوع را با پدرش تلفنی در میان بگذارم و گفتم یا چند روزی  را شما بیا تا زینب آرام شود یا ما بیائیم آنجا؛ انگار می دانست که بر نمی گردد مرا دلداری داد که خداوند قدرت و توانی به تو بدهد که بالا سر بچه ها باشی و از آنها سرپرستی کنی، از حضرت زینب(س) بخواه کمکت کند و صبرت دهد و این بچه را آرام کنی.
وی بیان می کند: بعد از اینکه از خبر شهادتش مطلع شدیم و مسئولین آمدند از تهران تماسی گرفته شد که می خواهیم برای شما بلیط تهیه کنیم که برای دریافت پیکر شهید به تهران بیایید همان شب قرار بود پیکر مطهرش را از سوریه به تهران بیاورند و ما رفتیم و در معراج شهدای تهران پیکر را تحویل گرفتیم.
 
خیلی دوست داشتم یکبار دیگر همسرم را ببینم اما نشد
هنگامی که می خواستم به استقبال همسرم بروم حس و حال خاصی داشتم سردرگم بودم که چه کنم از یک طرف خوشحال بودم و آرامش قلبی داشتم و آن گونه به هم نریخته بودم چون واقعا شهادت خواسته قلبی محسن بود ،همیشه سعی می کردم طوری رفتار کنم که رضایتش را به دست آورم و باب میلش باشم... همین که پیکرش را آوردند همه به هم ریخته و بچه ها بی تابی می کردند اما من آرامش قلبی داشتم... خیلی دوست داشتم یکبار دیگر همسرم را ببینم و یکسری حرف ها با او در میان بگذارم که نشد و ماند تا آخر قیامت...
 
سلام ما را به اهل بیت(ع) برسان
لحظه خداحافظی نزد همسرم رفتم و گفتم خوشا بحالت محسن توفیق نصیبت شد حضرت زینب(س) شما را پذیرفت و به عنوان مدافع حرم انتخاب شدی ما را هم شفاعت کن تا در محضر ایشان روسفید شویم و بتوانیم راهتان را ادامه دهیم؛ از حضرت زینب(س) بخواه به ما هم توان بدهد این مسئولیت سنگین را به نحو احسنت انجام دهیم؛ سلام ما را به اهل بیت(ع) برسان.
وی در ادامه با اشاره به پیام های معروف و تماس هایی که با همسرش داشت، گفت: هر زمان که تماس می گرفتم گله ای از رفتنش نداشتم و هر زمان هم که دلتنگی می کردیم می گفت مقاوم و صبور باش همان طور که قبلا با صبرت کنارم بودی اکنون مرا یاری کن تا در این امتحان سربلند بیرون بیایم، همیشه می گفت حضرت زینب(س) را صدا بزن و از ایشان صبر مسئلت کن و با شوخی و خنده می گفت" کنون صبر باید بر این داغ ها که پرگل شود کوچه ها باغ ها"
 
علاقه بسیار زیادی به اهل بیت (ع) به ویژه حضرت رقیه(س) داشت
با کمی مکث و با نگاهی که به عکس همسرش خیره شده بود، ادامه داد: شهید محسن علاقه بسیار زیادی به اهل بیت (ع) به ویژه حضرت رقیه(س) داشت همین وابستگی ها، عشق و میل قلبی ایشان را به سوریه کشید تا مدافع ابدی شود.
حالا هر وقت آن پیام ها را مرور می کنم روحیه می گیرم و وقتی آنها را در ذهن خود تداعی می کنم دوباره تجدید قوا می کنم و راحت از کنار مشکلات می گذرم زیرا همیشه همسرم می گفت در هر کاری خدا را در نظر بگیرید و برای مردم خدمت کنید، هیچوقت ولایت فقیه را فراموش نکنید و بچه ها را سرباز و یارو یاور آقا بار بیاورید.
 
بابا کجایی دل تنگت شده ام ببین زینبت مریض شده؟!
راست می گویند که دخترها بابایی هستند و بهانه بابا می گیرند. حالا دختر سه ساله محسن خزائی همچون حضرت رقیه(س) بهانه پدر را می گیرد و در خلوت خود با پدر نجوا می کند تا آرامش پیدا کند.
خانم رخشانی در ادامه بحث به دلتنگی ها این یکساله اش اشاره ای کرد و گفت: در این یکسالی که از شهادتش می گذرد با تصاویر، فیلم ها و صحبت هایش آرام می گیریم؛ دخترم زینب با تصاویر پدرش آرام می گیرد با فیلمی که از چهره پدرش در معراج شهدا دارد خودش را آرام می کند ما هم همین گونه در لحظات دلتنگی آرام می گیریم.
با اشک هایی که از گوشه چشمانش جاری است، ادامه می دهد: زینب سه ساله ام از همان ابتدا لمس کرده بود خبر شهادت پدرش را بی تاب وبی قرار شده بود اما آن قدر غرور داشت که هیچوقت بیان نمی کرد، گهگاهی که در خلوت به هم می ریزد متوجه اش می شوم مثل بزرگترها گریه می کند و می گوید "بابا کجایی دل تنگت شده ام چرا نمی آیی ببین زینبت مریض شده بیا دیگه رفتی پیش خدا از اون بالا منو می بینی" گاهی هم با یک حرص و حالتی که با بغض و کینه همراه است می گوید "خدا این داعشی ها را لعنت کند مرگشان بدهد آقا پلیسه با تفنگش بیاد این آدم بدها رو تیر بزنه و بکشه" مدام با این حرف ها خودش را آرام می کند.
 
پسرها دلتنگی خود را با گریه کردن در خلوت تسکین می دهند
پسرها اما کمتر بروز می دهند دلتنگی خود را با گریه کردن در خلوت تسکین می دهند بر سر مزار پدر رفته و صحبت می کنند خاطراتی که با پدرشان در مناسبت های مختلف داشتند یادشان می آید به هم می ریزد آنها را اما سریعا خود را جمع و جور می کنند.
وی در خصوص لحظه دیدن پیکر مطهر همسر شهیدش بیان کرد: فکر می کردم اولین بار که پیکرش را ببینم به هم می ریزم اما نه؛ آرامش گرفتم زیرا لبخند و رضایت خاصی در چهره اش نقش بسته بود شهادت آرزوی همیشگی اش بود خوشا به حالش که حضرت زینب(س) او را خرید و مدافع واقعی حرم شد؛ هم افتخار بزرگی نصیب ما شد و هم به آرزوی دیرینه اش رسید.
وی خاطر نشان می کند: خلوص نیت، احساس مسئولیت، عشق قلبی به اهل بیت و رضای خدا ویژگی هایی بود که باعث شد همسرم به درجه رفیع شهادت نائل آید.
 
سفر به سوریه آخرین مسافرتمان بود
همسر شهید خزائی در خصوص آخرین سفر با همسرش می گوید که اردیبهشت ماه سال 95 بود که ما همراه هم بودیم به گونه ای که خودش از ما خواست تا به سوریه برویم از آنجایی که پسرها درس و امتحان داشتند من و زینب راهی سفر شدیم، گرچه کار و ماموریت خاص خود را داشت اما برای لحظاتی که کنار هم در حرم حضرت رقیه(س) و زینب(س) حضور داشتیم برایمان نوحه سرایی می کرد.
در ایام شهادت حضرت زینب(س) به سوریه رفتیم و قرار بود همایش خانواده شهدا در آنجا برگزار شود که مسئولیتش با همسرم بود در این سفر درس های زیادی گرفتم  و با خانواده شهدا آشنا شدیم هیچوقت فکر نمی کردم روزی خودم هم کنار خانواده شهدا قرار گیرم.
به گزارش عصرهامون شهید خبرنگار مدافع حرم محسن خزایی 15 آذر سال 51 در خانواده‎ای مذهبی که ذاکر اهل بیت بودند به دنیا آمد.
وی در سال 74 به عنوان متصدی صدا فعالیت خود را در صداو سیما آغاز کرد و سال 80 تا 82 فرمانده پایگاه بسیج شهید برخوردار بود و بخاطر شور و نشاط خاصی که در برنامه‌های جوان ایجاد می‌کرد و با جوانان ارتباط زیادی داشت که در سال 83 مدیر باشگاه خبرنگاران جوان زاهدان شد.
اوج کارش زمانی بود که جریان تکفیری گروهک جندالشیطان در جنوب شرق فعال شده بود. او یکبار از کمین گروهک تکفیری در حادثه تروریستی تاسوکی نجات یافت؛ شهید محسن خزایی پس از موفقیت در باشگاه خبرنگاران جوان زاهدان در سال 87 به عنوان مدیر خبر گیلان معرفی شد و پس از فعالیت‌های تخصصی و حرفه‌ای خبر عشق دفاع از حرم او را به سوریه کشاند که در سوریه نیز بعد از هر گزارش خبری خود در بین رزمندگان مقاومت مداحی می‌کرد و در آخر به عشق اهل بین علیهم السلام در سوریه به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
دوفرزند پسر ویک دختر چهار ساله یادگاری های این شهید مدافع حرم می باشند.

منبع:جوان
انتهای پیام/
 
 
Share/Save/Bookmark
کد مطلب : ۹۹۶۶۹


ارسال