پایگاه خبری تحلیلی عصر هامون - آخرين عناوين شهدای زن :: نسخه کامل http://www.asrehamoon.ir//ganjine/shohadayezan Mon, 13 Aug 2018 21:53:10 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 /skins/default/fa/test4/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری تحلیلی عصر هامون http://www.asrehamoon.ir// 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری تحلیلی عصر هامون آزاد است. Mon, 13 Aug 2018 21:53:10 GMT شهدای زن 60 ۱۴ شیر زن سهم سیستان و بلوچستان از شهدای نهضت امام خمینی (ره) http://www.asrehamoon.ir//fa/doc/report/100915/۱۴-شیر-زن-سهم-سیستان-بلوچستان-شهدای-نهضت-امام-خمینی-ره به گزارش خبرنگار عصرهامون، همواره زنان در تاریخ انقلاب اسلامی‌ به منزله بازوان توانمند انقلاب و برانگیزنده شعله‌های فروزان آن به شمار می‌آیند؛ چراکه نقش به‌سزایی در راهپیمایی‌ها، تظاهرات و فعالیت‌های سیاسی نهضت امام خمینی(ره) ایفا کردند و تاکنون در همه عرصه‌های سیاسی، فرهنگی، حماسی و تربیتی شرکت کرده و همراه‌ مردان ‌تاریخ ‌را ساخته‌اند. به گونه ای که در حماسه دفاع مقدس‌ همراه رزمندگان‌ غیور این ‌مرز و بوم ‌دلیرانه‌ ایستادند و به ‌جهانیان ‌نشان‌ دادند که ‌در راه ‌آرمان ‌و عقیده‌ خویش‌ حاضرند از عواطف‌ و احساسات‌ خود چشم‌پوشی‌ کنند برخی از آنان ‌در پشت‌ صحنه‌ نقش‌ عظیمی ‌ایفا می‌کردند که ‌هیچ ‌دوربینی ‌نتوانسته ‌است ‌این ‌نقش‌ را سزاوارانه ‌به ‌تصویر بکشاند ولی به هر نحوی که ممکن بود بانوان ایران اسلامی ‌در طی‌ جنگ‌ تحمیلی و پس از آن طی این سالها توانستند ‌با پیروی‌ از مکتب ‌عاشورا و پیام‌ رسان ‌آن ‌حضرت زینب ‌کبری ‌(س‌)حماسه‌های ‌فراموش‌ نشدنی ‌خلق کنند. بی تردید بانوان ایرانی در انقلاب و جنگ درخشان ترین صحنه ها را ایجاد کرده اند به گونه ای که از هفت هزار زن شهیده در کشور سهم استان سیستان وبلوچستان 14 شهیده می باشد. از طرفی وجود بیش از 30 هزار مادر و همسر شهید، آزاده و جانباز و همچنین 36 زن جانباز در استان سیستان و بلوچستان نشان از روحیه ایثار و مقاومت زنان این دیار دارد زیرا قطعا شیرمردان بسیاری در دامن چنین مادرانی پرورش یافته‌اند. خیربی بی شه مراد زاده فهرجی، نسیمه زارعی دادکانی، ثنا پردل، نسترن خسروی، سونا دشتی، مطهره نارویی، سکینه حسن آبادی، مرضیه عذباشی، سکینه سندگل، بی بی ملک نارویی، پانته بیگی، پریسا بیگی، فریبا کهرازه، سیمین ترسائی 14شهیده استان سیستان وبلوچستان می باشند که در ذیل به خلاصه ای از زندگی نامه برخی از آنان اشاره شده است.   شهیده نسیمه زارعی دادکانی شهیده نسیمه زارعی دادکانی در سال ۱۳۶۵ در شهرستان چابهار دیده به جهان گشود و در سال ۱۳۹۱ در حالی که ۲۶ سال سن داشت در روز تاسوعای حسینی توسط اشرار کوردل به شهادت رسید.   شهیده ثنا پردل شهیده ثنا پردل در سال ۱۳۸۹ در شهرستان چابهار دیده به جهان گشود و در سال ۱۳۸۹ در حالی که ۲ ماه سن داشت در روز تاسوعا حسینی توسط اشرار کوردل به شهادت رسید.   شهیده نسترن خسروی شهیده نسترن خسروی در سال ۱۳۸۱ در شهرستان چابهار دیده به جهان گشود و در سال ۱۳۸۹ در حالی که ۷ سال سن داشت در روز تاسوعا حسینی توسط اشرار کوردل به شهادت رسید.   شهیده سونا دشتی شهیده سونا دشتی در سال ۱۳۷۸ در شهرستان چابهار دیده به جهان گشود و در سال ۱۳۸۹ در حالی که ۱۱ سال سن داشت در روز تاسوعا حسینی توسط اشرار کوردل به شهادت رسید.   شهیده مطهره نارویی شهیده مطهره نارویی در سال ۱۳۸۸ در شهرستان چابهار دیده به جهان گشود و در سال ۱۳۸۹ در حالی که ۱ سال سن داشت در روز تاسوعا حسینی توسط اشرار کوردل به شهادت رسید.   شهیده سکینه حسن آبادی شهیده سکینه حسن آبادی در سال ۱۳۵۱ در شهرستان زابل دیده به جهان گشود و در سال ۱۳۷۴ در حالی که ۲۵ سال سن داشت در سانحه ای مورد اصابت گلوله قرار گرفت و با عروجی شهادت گونه به دیدار معبود شتافت.   شهیده سیمین ترسائی شهیده سیمین ترسائی در سال ۱۳۶۳ در شهرستان زابل دیده به جهان گشود و در سال ۱۳۸۹ در سن ۲۶ سالگی در روز تاسوعا حسینی توسط اشرار کوردل به شهادت رسید.   شهیده مرضیه عذباشی شهیده مرضیه عذباشی در سال ۱۳۳۸ در شهرستان زابل دیده به جهان گشود و در سال ۱۳۶۹ در سن ۳۱سالگی توسط اشرار کوردل به شهادت رسید.   شهیده سکینه سندگل شهیده سکینه سندگل در سال ۱۳۵۸ در شهرستان زابل دیده به جهان گشود و در سال ۱۳۸۹ درسن ۳۱ سالگی در روز تاسوعا حسینی توسط اشرار کوردل به شهادت رسید.   شهيده بی بی ملک نارویی شهيده بی بی ملک نارویی در سال ۱۳۳۳ در بخش نصرت آباد ديده به جهان گشود و در سال ۱۳۶۷ یکی از مسافران هواپیمای مسافربری جمهوری اسلامی ایران بود که با حمله موشکی آمریکا در دریای خلیج فارس به درجه رفیع شهادت نائل آمد.   شهيده فریبا کهرازه شهيده فریبا کهرازه در سال ۱۳۶۱ در زاهدان ديده به جهان گشود و در سال ۱۳۶۷ یکی از مسافران هواپیمای مسافربری جمهوری اسلامی ایران بود که با حمله موشکی آمریکا در دریای خلیج فارس به درجه رفیع شهادت نائل آمد.   شهيده پریسا بیگی شهيده پریسا بیگی در سال ۱۳۶۰ ديده به جهان گشود و در سال ۱۳۶۷ یکی از مسافران هواپیمای مسافربری جمهوری اسلامی ایران بود که با حمله موشکی آمریکا در دریای خلیج فارس به درجه رفیع شهادت نائل آمد.   شهيده پانته بیگی شهيده پانته بیگی در سال ۱۳۶۵ ديده به جهان گشود و در سال ۱۳۶۷ یکی از مسافران هواپیمای مسافربری جمهوری اسلامی ایران بود که با حمله موشکی آمریکا در دریای خلیج فارس به درجه رفیع شهادت نائل آمد.   انتهای پیام/ ]]> شهدای زن Tue, 23 Jan 2018 03:32:40 GMT http://www.asrehamoon.ir//fa/doc/report/100915/۱۴-شیر-زن-سهم-سیستان-بلوچستان-شهدای-نهضت-امام-خمینی-ره نگاهی به زندگی شهید فوزیه شیردل http://www.asrehamoon.ir//fa/doc/news/96853/نگاهی-زندگی-شهید-فوزیه-شیردل به گزارش عصرهامون به نقل از باشگاه خبرنگاران جوان، نام پدر:  دوست محمد نحوه شهادت:  حمله منافقین به بیمارستان استان:  کرمانشاه محل تولد:  کرمانشاه مدرک تحصیلی:  سیکل نام عملیات:  در گیری با کومله و دمکرات شغل:  بهیار محل اشتغال:  بیمارستان کرمانشاه - پاوه وضعیت تاهل:  مجرد محل شهادت:  پاوه گلزار:  گلزار باغ فردوس فیلم:  دختر شیردل   نگاهی به زندگی شهید فوزیه شیردل بیمارستان قدس راهی بسوی آسمان سال 58، پاوه در چنگال منافقین و حزب خلق گرفتار بود . دکتر چمران مرد آن سال روزها در  مرداد ماه دستور خالی کردن بیمارستان قدس پاوه را داده بود اما فوزیه و دوستانش تا تخلیه کامل بیمارستان دست نگه داشته بودند. خطرات آن روز بخوبی در یاد همکاران و دوستان فوزیه نقش بسته و ماندگار شده است : «دکتر چمران گفته بود که زنان از بیمارستان بروند و فقط مردان پزشک و بهیار و پرستار بمانند. نمی‌خواست زنان اسیر شوند و مشکلی برایشان پیش بیاید. پرستار وارد اتاق شد و داد زد: بدوئید، مجروحا را ببرید بیرون و ناگهان تعجب کرد و گفت " وا فوزیه تو هنوز اینجایی  بیمارستان توی محاصره  است ، این همه کشته و مجروح دادیم عجله کن . عذرا با کنایه گفت: فوزیه خانم حالا که داری خودت را برای مهمانی آماده  میکنی لطف فرموده چند تا از این خرماها را هم نوش جان بفرمائید چون معلوم نیست این محاصره چند روز طول بکشد. شاید حالا حالاها هم خبری از کمکی که گفتن درراه است نباشد. خود آقای چمران هم گیر افتاده. بیا همین یه خرده خرما  را، چند تایش را تو بخور چند تا هم بگذاریم برای ایران  خانمحمدی. اصلاً  از یه ساعت پیش تا حالا  معلوم نیست کجاست دو بار تیر از بغل گوشش رفت . همین ظهری هم اگر تیر به کمد کمونه نکرده بود . سرش داغون شده بود. بیا این خرما را بگیر، بیا. فوزیه گفت: روزه ام، عذرا جان!عذرا داد کشید: فوزیه  بیا، بسه دیگه، چت شده دختر! باید توی محو طه، پشت وانت دراز بکشیم تا هلیکوپتر بیاد و ما را ببره. امنیت نیست بدو "خانمحمدی" منتظر ما مونده بدو، الآ نه  که بیمارستان را روی سرت خراب کنند، بدو . دقایق بعد  ....فوزیه شیر دل ، عذرا نقشبندی ، ایران خانم محمدی ...   عقب وانت دراز کشیده اند ، چشمها آقا "سید عبدالرحمن" پر از اشک بود وقتی که ملافه ی سفید را روی آنها می کشید.  فقط توانست بگوید " خدا پشت و پناهتان ... صدای  دو نفر از حزب مجاهد خلق به گوش رسید: هر دو روی تپه ای  که بیمارستان را زیر  نظر داشته باشند سنگر گرفته بودند. یکی از آن دو نفر گفت: جمشید ، جمشید اونا که عقب تویاتو  گذاشتن جنازه نیستن پسر زنده اند . هوشنگ  جواب داد: تو کاری به زنده یا مرده بودنشون  نداشته باش! گفتن بزن ، تو هم بزن کاک جابر گفته، همه  فشنگ ها  خلاص، فدای وجودش، زنده باد خلق!  فشنگ ها خلاص ، مرده و زنده را بزن رفیق... فوزیه با شنیدن صدای هلی کوپتر خودی، از جا بلند شد. دست تکان داد و کمک خواست: «کمک... ما را نجات بدهید!» لاله صفت در آسمان جاودان شد ناگهان رگباری پهلوی فوزیه را شکافت. از درد، عرق بر پیشانی و پشت لبش نشست. اشک گونه‌هایش را خیس کرد و خون کف تویوتا را ... رنگ لاله های دشتی کرد که من در نقاشی های کودکی ام ؛ فرشته سپید پوشم را میان آن می کشیدم. فوزیه شیردل ؛ بهیار سپید پوشی چون پرستویی خونین بال از شهری دود زده که بوی نفاق آن را پر کرده بود به سوی آسمان آبی پر کشید . او در حالکیه روزه بود، به ضیافت افطار خداوند نائل شد. ساعتی بعد دکتر چمران به صورت رنگ پریده‌ی پرستار جوان که تازه به شهادت رسیده بود، نگاه کرد. تأسف وجودش را پر کرد؛ نالید: «سریع زخمی‌ها و شهداء را از اینجا دور کنید.» دستور را اجراء کردند. هلی‌کوپتر از زمین بلند شد. رگبار گلوله‌ها به طرف بدنه‌ی آن، خلبان را دستپاچه کرد. پروانه‌ی هلی‌کوپتر با تپه‌ی جنوبی برخورد کرد و شکست. هلی‌کوپتر به زمین نشست و دقایقی بعد دوباره بلند شد. باران گلوله از پشت تپه‌ها به طرفش می‌بارید. پره‌های آن با دیواره‌های تپه برخورد می‌کرد. یک دفعه کابین متلاشی شد. خلبان و کمک‌خلبان، وحشت‌زده و دستپاچه، در صدد نجات جان خود و مجروحان بودند. با ضربه‌ی بعدی پای خلبان و کمک‌خلبان در داخل کمربند صندلی گیر کرد و بدنشان به بیرون آویزان شد. با لرزش    هلی کوپتر و تکان‌های شدید، همه مجروحان به شهادت رسیدند. جسد فوزیه از کابین هلی‌کوپتر آویزان شد. پاهایش داخل بود و بدنش آویزان شده بود بیرون. روپوش سفید او که سرخ شده  بود در هوا تکان می‌خورد. " سخنان  شهید دکتر مصطفی چمران در مورد شهید فوزیه شیر دل "  خداوندا ! چه منظره ای داشت این خانه پاسداران ! چه دردناك ! چه مصیبت زده ! و چقدر شلوغ ! گویی صحرای محشر است ،اما جز یأس و ناامیدی ثمره ای نمی گرفتند . انبوهی از كردهای مسلح و غیر مسلح پشت در به انتظار كمك ایستاده بودند آثار  غم و درد بر همه     چهره ها سایه افكنده بود ،در همین وقت دختر پرستاری كه پهلویش هدف گلوله دشمن قرار گرفته و خون لباس سفیدش را گلگون كرده بود از در بیرون می بردند ،آنقدر از بدنش خون رفته بود كه صورتش مثل لباسش سفید و بیرنگ شده بود .پاسداران جوان بشدت متاثر بودند ،16 ساعت پیش این پرستار مجروح شده بود و از پهلویش خون می رفت ،و نه پزشكی بود ،نه دارویی كه جلوی خون را بگیرد ، پاسداران گریه می كردند ،ولی نمی توانستند كاری انجام دهند .بالاخره تصمیم گرفتند كه جسد نیمه جان او را از خانه پاسداران بیرون ببرند تا بیش از این باعث تضعیف روحیه ها نشود ،لذا او را به ساختمان بهداری منتقل كردند كه خالی بود و در بالای تپه در مدخل غربی شهر قرار داشت و این فرشته بی گناه ساعاتی بعد در میان شیون و ضجه زن ها و بچه ها جان به جان آفرین تسلیم كرد . هلی كوپتر ساعت 4 بعد از ظهر در محل معین بر زمین نشست .رگبار گلوله دشمن از هر طرف باریدن گرفت .ما بسرعت مشغول تخلیه آب و نان و خرما و مهمات مختلفی شدیم كه تیمسار فلاحی برای ما فرستاده بود .از طرف دیگر عده ای نیز كشته ها و مجروحین را از داخل بهداری حمل كرده و سوار هلی كوپتر می نمودند واین اعمال نیز به سرعت انجام می گرفت ،هر كس كاری می كرد .عده ای به تیراندازیهای دشمن پاسخ             می گفتند ،عده ای مجروحین و شهدا, (ازجمله شهیده فوزیه شیردل) را سوار هلی كوپتر می كردند ،و عده ای نیز مهمات را تخلیه و در كنار بهداری می گذاشتند. همه چیز آماده شد و هلی كوپتر صعود كرد ،اما از روی اضطراب ،زیر رگبار گلوله ها ،كه خلبان می خواست هر چه زودتر اوج بگیرد كنترل خود را از دست داد و پروانه هلی كوپتر با تپه جنوبی تصادم كرد و شكست و هلی كوپتر كه چند متری بیشتر بالا نرفته بود ،به زمین نشست و دوباره بلند شد ،ودوباره در نقطه دیگری به زمین اصابت می كرد واز آنجا كه نیمی از پروانه اش شكسته بود ،نیم دیگر پروانه تعادل خود را از دست داده بود و پایین تر از حد معمول پایین می آمد ودر هر چرخش خود به زمین ضربه  می زد و فردی بی جان بر زمین می انداخت و خود خیزان خیزان به كنار عمارت بهداری رسید و درست در كنار انبار مهمات و مواد انفجاری كه تازه تخلیه كرده بودیم ،در زاویه عمارت و تپه محصور شد.موتور هلی كوپتر همچنان می گشت و پره های شكسته شده پروانه ،همچنان با دیوار عمارت و تپه جنوبی اصابت می كرد و ضربات سنگینی به هلی كوپتر وارد می آورد .كابین هلی كوپتر متلاشی شده بود وجسد نیمه جان دو خلبان آن به بیرون آویزان شده بود ،در حالیكه پای آنها همچنان در داخل كمربند صندلی گیر كرده بود و با گردش موتور و لغزش هلی كوپتر ،اجساد آنها نیز تلو تلو می خورد .مجروحین داخل هلی كوپتر همه شهید شده بودند .از همه غم انگیز تر ،جسد همان دختر پرستاری (شهیده شیردل) بود كه گلوله پهلویش را شكافته وبعد از 18 ساعت خون ریزی بدرود حیات گفته بود .پایش در داخل     هلی كوپتر و بدنش با روپوش سفید خونین از هلی كوپتر آویزان شده و گیسوان بلندش با دستهای آویزانش بر روی خاك كشیده می شد.  ]]> شهدای زن Sat, 29 Jul 2017 15:58:57 GMT http://www.asrehamoon.ir//fa/doc/news/96853/نگاهی-زندگی-شهید-فوزیه-شیردل ”ویلایی ها” از گم شدن بخشی از تاریخ جلوگیری می کند/ نیمه ی پنهان تاریخ دفاع مقدس بر پرده سینما http://www.asrehamoon.ir//fa/doc/news/96267/ویلایی-گم-شدن-بخشی-تاریخ-جلوگیری-می-کند-نیمه-ی-پنهان-دفاع-مقدس-پرده-سینما به گزارش عصرهامون به نقل از زنان شهید،به نقل از  پایگاه خبری تحلیلی طنین یاس، فرشته میرزا - «ویلایی‌ها»، روایت گر بخشی از دوران دفاع مقدس است که کمتر دیده و منتشر شده است؛ این اثر استاندارد و خوش ساخت که ”منیر قیدی” آن را کارگردانی کرده، تصویرگر حضور قهرمانانه زنان ایرانی در دوران دفاع مقدس است. روایتی که در کنار رشادت های دلیرمردان در جبهه ها، زنان هم پابه پای مردانشان از خودگذشتگی می کنند. داستان ویلایی ها داستان فیلم مربوط به سال ۱۳۶۵ و برهه ای از زندگی همسران فرماندهان جنگ است، که خانه خود را رها کرده و به همراه فرزندانشان به یک اردوگاه در اندیشمک نقل مکان کرده اند. آن ها برای زندگی در نزدیکی قرارگاه های همسرانشان که در جبهه هستند، از زندگی آسوده خود گذشته و به سختی زندگی در این مجموعه تن در داده اند. ”خانم خیری” فرمانده این اردوگاه که پریناز ایزدیار به خوبی آن را نقش آفرینی کرده، بانویی تحصیلکرده و فهیم است که درس خود را رها کرده و به اتفاق فرزندانش به ویلاها آمده است. عزیز «ثریا قاسمی» هم زن ۵۰ ساله ای است که همراه نوه هایش وارد مجموعه می شود. چندی بعد سیما با بازی طناز طباطبائی که نقش عروس عزیز را بازی می کند، وارد اردوگاه می شود. او که با همسرش اختلاف اعتقادی دارد، به نیت بازگرداندن فرزندانش به ویلاها آمده تا بچه ها را با خود به کانادا ببرد اما به دلایلی چون گم شدن پاسپورت در اردوگاه می ماند. وَن فرسوده ای که جوانی بسیجی به نام الیاس راننده آن است، مسئولیت رساندن مایحتاج خانواده های مستقر در اردوگاه را برعهده دارد اما هرمرتبه که وارد می شود، اضطرابی سراسر وجود زنان ویلایی را پر می کند؛ اضطرابی ناشی از اینکه این بار نوبت کدامیک از آنهاست. زیرا الیاس معمولا خبر شهادت همسران را هم برای خانم خیری می آورد. زنی که خودش مسئول رساندن خبر به همسر شهید است. زنی قوی که از همه چیز گذشته و موقعیت خوب خود در شهر محل سکونتش را رها کرده و برای همراهی همسر به اردوگاه کم امکانات اندیشک آمده است و دقیقا شخصیتی مقابل سیمایی دارد که می آید تا بچه هایش را برداشته و همسر را رها کرده و جلای وطن کند. فیلم دفاع مقدسی اما غیر کلیشه ای زنان داستان در اوج کشاکش با تقابل ها و تضادها، زیبندگی شان را در یاری مردشان می بینند و کارگردان فیلم، نجابت و مظلومیت این بانوان را هنرمندانه به تصویر کشیده است. از همین رو است که تاکید می شود این فیلم نشان دهنده مسائل کمتر دیده شده است. این مسائل همان نقش زنان در جنگ است که در بازگویی ها و خاطره های شنیده شده، حضور زنان در جنگ را در پشت جبهه و در حال بسته بندی خوراکی و لوازم رزمندگان تقلیل داده است. ویلایی ها یک فیلم دفاع مقدسی است و صد البته که نقطه امیدی در این دسته از فیلم ها ایجاد کرده و دلیل اصلی آن، دور شدن از کلیشه های رایج سینمای دفاع مقدس است. مانند اکثر فیلم های دفاع مقدسی دیگر توپ و خمپاره نقش آفرین اصلی فیلم نیستند، بلکه روایتی واقعی از باورهای بخشی از نقش آفرینان آن دوران، یعنی همسر فرماندهان ارتش و سپاه است. ویلایی ها تلاش کرده تا درکی ناب از جلوه زنانگی بانوی ایرانی در کوران حوادث ارائه کند و احساس غرور نسبت به شیرزنان وطن را در حین تماشا در بیننده تقویت می کند. برجستگی ویژه فیلم را می توان به اهتمام جدی کارگردان در درگیر کردن مخاطب با فضای اردوگاه در بحبوحه جنگ، فداکاری ها، غم ها، شادی ها و مرارت های ساکنین دانست. بازی خوب بازیگران هم موقعیت  کاراکتر را به خوبی به بیننده القا می کند به طوریکه می توان لحظه ای سختی های این زنان مجاهد را با تمام وجود حس کرد. نمایش نیمه ی پنهان تاریخ دفاع مقدس منیر قیدی با ویلایی ها به خوبی توانست از گم شدن بخشی از تاریخ این سرزمین جلوگیری کند و نیمه ی پنهان تاریخ دفاع مقدس را بر پرده سینما نمایش دهد؛ همه از رشادت های شکوهمند مردان در جنگ سخن می گویند اما کمتر کسی به فضای خانه و ماتم همسر بعد از شهادت مرد پرداخته است؛ روزگار فرزندان یتیم شده، فغان مادر شهید داده، نوعروس بیوه شده، دلتنگی ها، جدایی ها؛ اما کارگردان خوش آتیه سینما، با چنین اثری حداقل قدمی در تصویرسازی و ثبت این واقعیت، برداشته است. نکته حائز اهمیت در مورد نقش سینما و رسانه در حال حاضر این است که اگر تا دیروز جنگ فیزیکی و در پشت خاکریزها صورت می گرفت، امروز خاکریزهای فرهنگی محل دفاع و مطالبه شده است. سینما و آثار هنری آن سلاح مهمی است که دشمن به خوبی در آن ورود کرده و برای تقویت جبهه حق، ما نیز به شدت به این سلاح نیاز داریم. باور کنیم که دفاع از ارزش های دینی و بومی و همچنین برای جلوگیری از تحریف تاریخ، به جد نیازمند ورود به دنیای فیلم ها و حمایت همگانی از فیلم های ارزشی هستیم. بر اساس آنچه که بسیاری از سینماگران و سینما شناسان می گویند، ویلایی ها یک فیلم ارزشی است که برخی از مسئولین به صورت تمام قد مقابل آن لشکرکشی کردند؛ از تلاش برای حذف از کاندیداتوری جشنواره و خودداری از اکران آن و توزیع ناعادلانه سالن های نمایش و زمان اکران گرفته، تا اهتمام جدی برای پایین کشیدن آن از پرده سینماها و در اصطلاح حذف فوری از اکران. نگذاریم که سرنوشت این فیلم هم مانند سرنوشت یتیم خانه ایران بشود. انتهای پیام/4382 ]]> شهدای زن Wed, 21 Jun 2017 07:30:00 GMT http://www.asrehamoon.ir//fa/doc/news/96267/ویلایی-گم-شدن-بخشی-تاریخ-جلوگیری-می-کند-نیمه-ی-پنهان-دفاع-مقدس-پرده-سینما گل بی بی بانوی مبارز بلوچی که انگلیسی ها را به زانو در آورد http://www.asrehamoon.ir//fa/doc/news/96227/گل-بی-بانوی-مبارز-بلوچی-انگلیسی-زانو-آورد به گزارش عصرهامون به نقل از باشگاه خبرنگاران جوان،خاک من، سرزمین همیشه جاوید سیستان و بلوچستان، دیار ماه و مهتاب، نخل و خورشید. زادگاه مردی و مردانگی، مهد مرزداران غیور، رادمردان دلیر. سرزمین من، ای تو شاهد رزم خیر و شر نبرد خون و شمشیر، ای خاک دیرین، سرزمین کهن، حصار تو خون من است شمشیر من، بازوی من... مرد میدان میشوم و متجاوز را به زیر می آورم و به خاک و خون میکشم. ما از نسل فرزندان دلیر تو هستیم از نسل دختران مهتاب همچون گل بی بی فرزند هیدل حماسه ساز دره ی نالک.  در یک دستم قلم و در دست دیگرم شمشیر است با شمشیر بیگانه را نیست میکنم و با قلم نیستی او را برای فرزندانم بر ورق می آورم تا خون فشانی هایی که در راه حفظ خاکت شد همیشه جاوید بماند. به گزارش سایت "زنان شهید"، حال از گل بی بی میگوییم شیر زن یکه تاز سرحد خاش. گل‌ بی‌بی سال 1269 در سرحد خاش چشم به جهان گشود. پدرش هیدل مردی با نفوذ و صاحب جالل در سرحد بود. از طفولیت علوم قرآنی و همچنین آداب دین و نیز سنن کهن قبیله و قوم بلوچ را به دخترش آموخت. گل‌بی‌بی دختری چست و چابک و همیشه مشتاق آموختن بود. به علم طبابت علاقه ي وافری داشت برای همین این علم را فرا گرفته بود. مرهم هایی که می ساخت حتی زخم های عمیق را نیز دوا بود. شهرت طبابت او به خیلی از مناطق دور از آنجا رسیده بود. خیلی از مردم اطراف برای مداوای بیماران شان نزد او می آمدند.  نوعی معجون خاص می ساخت بدین گونه که به چند زن شیرده می گفت غسل کنند و بعد از آن شیرشان را بدوشند و برایش بیاورند سپس معجونی با روغن این شیر تهیه می کرد و با این معجون تیر را از بدن جنگجویان خارج می کرد. با مردم به مهربانی رفتار می کرد نیکی و کمک به همنوع را سرلوحه ی زندگیش قرار می داد. هرگز به خاطر نعمت هایی که خداوند به او ارزانی کرده بود دچار کبر و غرور نمی شد، با همه یکسان رفتار می کرد. در زندگی هیچگاه خداوند را از یاد نمی برد بسیار پرهیزگار و متقی بود تا نیمه های شب کلام خدا را تلاوت می کرد، آنقدر انس با قرآن را دوست داشت که مرتب جلسات انس با قرآن برای دختران و زنان برگزار می کرد. به آنها درس اخلاق و زندگی می داد.  صبوری و مهربانی را با آیه آیه ای که تلاوت می شد به دختران نالک می آموخت. علاوه بر آن از این فرصت برای بالا بردن روحیه خانواده هایی که همسران و فرزندانشان به جنگ با متجاوزان رفته بودند استفاده می کرد و به آنها دلداری می داد. همیشه لباس سپید می پوشید تا یادش نرود که با قلبی پاک به این دنیا فرستاده شده، بنابراین باید مواظب باشد که قلب و روحش همانگونه پاک، مبرا و سپید باقی بماند. گل بی بی بانوی منحصر به فردی بود. در جوانی با فردی به نام شهسوار شهنوازی ازدواج نمود، شهسوار یکی از فرماندهان دلیر جنگی بود که به گل بی بی علاقه ی وافری داشت به همین سبب قلعه های را که در خاش داشت مهر او کرد. از آن پس گل بی بی یک همسر، همراه و مشاور با درایت و با وفا برای شهسوار شد. او همواره به شوهرش دلگرمی می داد. وقتی شهسوار به جنگ با نیروهای ژنرال دایر انگلیسی می رفت او را محکم و مردانه بدرقه می کرد. به او و همه ی مردانی که عازم جنگ بودند می گفت: "بروید، خدا پشت و پناهتان باشد. شما برای دفاع از خاکمان می روید. خاک هم مثل خانواده و ناموس شماست و دفاع از آن برایتان واجب است."  هر جا همسرش به مشکلی بر می خورد و یا نیازمند کمک می شد گل بی بی او را تنها نمی گذاشت. خیلی از زوایای پیچیده ی علم طبابت را از جمال خاتون مادر شوهرش فرا گرفت.  گل بي بی زنی جسور بود که به وقت نیاز اسلحه دست می گرفت و به رزم مردان دشمن می رفت. در  سال 1916 ارتش متجاوز انگلیس به سرکردگی ژنرال دایر به سرحد خاش هجوم آوردند تا حکومت و نفوذ خود را در این منطقه ی بلوچ نشین به کرسی بنشانند. هیچ کس متجاوز را دوست ندارد گل بیبی می خواست هر چه زودتر این بیگانگان را از خاک زادگاهش بیرون کند او غیر از خدا هراسی نداشت، اجازه نمی داد ظلم و جور به او حکمی بدهد.  زمانی که شهسوار به دست ژنرال متجاوز انگلیسی اسیر شد به همراه سربازی به دیدن وی رفت و او را از عواقب اعدام همسرش اتفاق می افتاد آگاه کرد. او خطاب به ژنرال انگلیسی گفت: «چناچه تو شهسوار را اعدام کنی نبرد یار احمد زهی ها علیه انگلیسی ها شدت می گیرد و جنگ و خونریزی  ادامه پیدا می کند بهتر است از بروز فجایع بعدی ممانعت کنیم.» ژنرال که شدیداً تحت تاثیر جسارت و شجاعت گل بی بی قرار گرفته بود و نیز فهمید که سخنان او حقیقت دارد شهسوار را آزاد کرد .  گل‌بی ‌بی به چادر رفت و بند را از دستان همسرش گشود و به همراه او بازگشتند. سردار میر جی نید خان که از فرماندهان قوم شهنوازی بود شجاعت او را ستود و از او خواست هر زمان که نیاز به تدبیر و کارگشایی او داشتند آنها را تنها نگذارد. گل بي بی با کمال میل پذیرفت و قول همیاری و همکاری داد. مردم  احترام خاصی برای او قائل بودند و هرجا نیاز به کمک و راهنمایی داشتند به سراغ او میرفتند گل بی بی حلال مشکلات بود. بذر امید را در دلهای همه می کاشت ، به زنان درس همت و شجاعت میداد؛ اینکه در همه حال باید از زادگاه خود حفاظت کنند.  زمانی که میرجی نید خان سپاه را علیه دشمن فرماندهی می کرد به خواست او گل بی بی نقش بسیار حساسی را در راهنمایی و هدایت جنگجویان بلوچ در منطقه ی نالک ایفا کرد. نالک نام دره ای آشناست همان دره ای که مردم سرحد تمام نیروهای ژنرال دایر را از بین بردند و حتی یک نفر هم جان سالم به در نبرد هنوز هم استخوان های انگلیسی ها در زیر آن صخره ها مدفونند.  این جنگ را از آن جهت حماسه نام نهادند چون صرفا به خاطر حس وطن دوستی رنج این مبارزه بر بلوچهای سرحد هموار شد و پیروزی چهل پنجاه نفر بر نیروهای سیصد نفری انگلیس در حالی که اسلحه ی نیروهای بومی، دودی، سرپر، رندل و اسلحه نیروهای انگلیسی مجهزترین سلاح های آن زمان بود. آن حماسه ی تاریخی را منطقه نالک به وجود آورد.  گل بی بی در حماسه نالک به عنوان پرستار، هنگامی که شهسوارخان از ناحیه دهان مجروح بوده درمانش کرد و زخم های دلاور مردان نالک را نیز درمان می کند و به متجاوزان و بیگانگان نشان داد زن بلوچ با تدبیر است و می تواند حتی با بدترین پلیدیها و بدسرشتیها مبارزه کند. زن بلوچ به جنگ با متجاوزان این مرز و بوم می رود و پیروز میدان میشود. انتهای پیام/4382 ]]> شهدای زن Wed, 14 Jun 2017 22:30:00 GMT http://www.asrehamoon.ir//fa/doc/news/96227/گل-بی-بانوی-مبارز-بلوچی-انگلیسی-زانو-آورد شهیدی که دائم الروزه بود http://www.asrehamoon.ir//fa/doc/news/96208/شهیدی-دائم-الروزه به گزارش عصرهامون به نقل از زنان شهید، آنچه در ادامه خواهید خواند حاصل گفت‌وگو با  فاطمه دانش آشتياني خواهر شهید محبوبه دانش آشتیان است که  می‌گوید:   هنگامي كه خواهرتان شهيد شدند، شما چند سال داشتيد؟ من متولد سال 1331 هستم و در آن هنگام 26 سال داشتم. محبوبه هفده ساله و دانش آموز سال آخر دبيرستان هشترودي بود. شاگرد فوق العاده زرنگي بود و همه درس هايش را بيست مي گرفت و پدرم هميشه به او جايزه مي دادند. سر كلاس گوش به درس مي داد و همين كافي بود. همه وقتش را صرف مطالعات خارج از درس مي كرد. پس دوران كودكي و شكل گيري خواهرتان را خيلي خوب به ياد مي آوريد. محبوبه در روز هفده شهريور به شهادت رسيد. مي دانيد كه در آن روز زنان نقش عظيمي داشتند. روز قبل، يعني عيد فطر، همه ما شركت كرديم و از قيطريه تا ميدان آزادي راه پيمايي شد. محبوبه هم در آن روز فعاليت زيادي كرد. روز هفده شهريور از مادرم خداحافظي مي كند و به ايشان مي گويد اگر شهيد شدم، بي تابي نكنيد. انگار به او الهام شده بود كه شهيد خواهد شد. از ويژگي هاي اخلاقي و رفتاري او چه خاطراتي را به ياد داريد؟ خيلي دلسوز و مهربان بود. يادم هست كه هميشه كتاب مي خريد و ساكش را از كتاب پر مي كرد و براي بچه هاي جنوب شهر مي برد و آنها را بين بچه ها توزيع مي كرد و به آنها مي گفت كه رژيم شاه ظالم است و بايد در مقابل زورگويي هاي آن ايستاد. محيط خانه تان چگونه محيطي بود؟ محيطي فرهنگي مذهبي بود. پدرم دبير و روحاني بودند و به مسائل فرهنگي و درس بچه ها بسيار اهميت مي دادند. با چه كساني رفت و آمد مي كرديد؟ با خانواده هاي شهيد بهشتي، آقاي رفسنجاني، شهيد باهنر، شهيد مفتح و اين بزرگواراني كه با پدرم رفت و آمد داشتند و ما هم طبيعتاً با خانواده هايشان مراوده داشتيم. قطعاً پدرتان به سئوالات شما جواب هاي جامع و قانع كننده اي مي دادند، اما ارتباط شما با افرادي كه نام برديد به نوعي بود كه بتوانيد از آنها هم سئوالاتتان را بپرسيد. از آنجا كه پدرم خيلي به درس ما اهميت مي دادند، ما بيشتر وقتمان را صرف خواندن درس مي شد، ولي اگر سئوالي پيش مي آمد، اين امكان وجود داشت كه از آنها بپرسيم. البته پاسخ اغلب سئوالاتمان را پدر مي دادند و مادر خواندن كتاب هاي مختلف راهنمايي مي كردند. نوعاً چه جور كتاب هايي مي خوانديد؟ غير از قرآن و نهج البلاغه كه جزو مطالعات هميشگي ما بود. كتاب هاي دكتر شريعتي، شهيد مطهري و ديگراني كه پدر مناسب مي دانستند. البته ايشان به هيچ وجه موافق نبودند كه ما كتاب ها را در خانه نگه داريم، چون نمي خواستند ساواك صدمه اي به ما بزند. پدرم خودشان انگليسي درس مي دادند و اشكالاتم را از پدر مي پرسيدم. آيا هيچ وقت پيش آمد كه ساواك به خاطر اين كتاب ها، آزار و اذيتي به شما برساند؟ به خاطر كتاب خير، ولي يك بار ريختند در خانه ما و خواهرم فهيمه را گرفتند و بردند. پدرم هم همراهش رفتند. يك شب هم او را آنجا نگه داشتند. پدرم واقعاً ناراحت بودند. فهيمه آن موقع مدرسه رفاه مي رفت و آنجا هميشه كانون مبارزه بود. خود شما هم مدرسه رفاه رفتيد؟ خير، من دبيرستان هشتردوي درس خواندم. موقعي كه بچه ها مدرسه رفاه مي رفتند، من دانشجو بودم. به هر حال وقتي فهيمه را بردند، پدرم به كمك يكي از شاگردان سابقشان كه جزو مأموراني بود كه به خانه مان ريخته بودند، توانستند فهميه را بيرون بياورند. شهيد محبوبه كه هيچ وقت گير ساواك نيفتاد؟ خير، او خيلي مسائل امنيتي را رعايت مي كرد و حواسش حسابي جمع بود. از ويژگي هاي اخلاقي خواهرتان مي گفتيد. اشاره كردم كه خيلي دلسوز و مهربان بود. يادم هست يك بار با هم رفتيم برايش كفش بخريم. من يك مرتبه چشم باز كردم و ديدم كنارم نيست. هر چه گشتم پيدايش نكردم. بعد از مدتي كه برگشت، پرسيدم، «كجا رفته بودي؟» گفت، «پيرزني آمده بود خريد، بارش خيلي سنگين بود، رفتم او را رساندم و آمدم» هر جا مي رفت، به همه كمك مي كرد. يادم هست خيلي هم روزه مي گرفت. مي گفتيم حالا كه ماه رمضان نيست. مي گفت هم ثواب دارد، هم روزه هاي قرضي پدربزرگ و مادربزرگ را ادا مي كنم. درك و فهمش خيلي بيشتر از سن شناسنامه اش بود. همه مسائل را خيلي دقيق مقيد بود. لباس هايش هميشه بسيار ساده بودند، اما در نهايت تميزي و آراستگي، هم در درس و كلاس و مدرسه نظم داشت، هم در ساير مسائل و موضوعات. هيچ كاري را نصفه نيمه رها نمي كرد. همه كارهايش برنامه و نظم داشت. به نظر من كه اعجوبه بود. حالا كه او را با همسن و سال هاي خودش مقايسه مي كنم، مي فهمم كه چقدر استثنايي بود. هميشه در تب و تاب اين بود كه به ديگران آگاهي بدهد كه شاه دارد ظلم مي كند و بايد در مقابل ستم هاي او مقاومت كرد. هميشه با كتاب هايي كه براي بچه هاي جنوب شهر مي برد و با سخنراني هايي كه برايشان مي گذاشت، در واقع آنها را هدايت مي كرد. اگر هم دچار مشكلي مي شد، با ما حرفي نمي زد. به هر حال پدر من هم در جريان مسائل سياسي بودند و يك بار موقعي كه من نوجوان بودم همراه با آقاي گلزاده غفوري دستگير شدند و نزديك به يك ماه زندان بودند. محبوبه هم از پدرمان و هم از جاهاي ديگر، اعلاميه هاي امام را مي گرفت و مي نشست با دوستانش رونويسي مي كرد و به اين ترتيب اعلاميه ها را تكثير مي كردند. دائماً در اين برنامه ها بود و ما هم از خيلي از كارهايش خبر نداشتيم. معمولاً كساني كه به كارهاي سياسي و مبارزاتي مي پردازند، به مسائل هنري و ظريف اهميتي نمي دهند. خواهر شما در اين زمينه ها چگونه بود؟ محبوبه اتفاقاً بسيار دقيق و با سليقه بود. يادم هست كه به كمك الگوهايي كه بعضي از مجلات مي دادند و آن موقع وجود داشت، لباس هاي بسيار خوبي مي دوخت. در زمينه هاي هنري هم صاحب سليقه بود. كلاً هر كاري را كه دست مي گرفت، ناقص انجام نمي داد. خيلي با استعداد و هنرمند بود. كارهاي دستي و نقاشي را خيلي خوب انجام مي داد. پر جنب و جوش بود يا ساكت؟ خيلي پرجنب و جوش و فعال بود. همه كارها را با سرعت و در عين حال با دقت زياد انجام مي داد. تند راه مي رفت. انگار خوب مي دانست كه وقت زيادي ندارد و بايد هر چه سريعتر كارهايش را به سر و سامان برساند. حتي لحظه اي وقتش را هدر نمي داد. چه ويژگي هاي از او بيش از هر چيز ديگر يادتان مانده است؟ محبت و صميمتش و دقت و نظمش. خيلي با گذشت بود و هيچ وقت عصباني نمي شد. چطور با آن سن كم به اين توانايي ها رسيده بود، چون فعاليت سياسي، آن هم در آن دوره فشار، آدم ها را عصبي مي كرد. عمومي من و پدرم هم توي كارهاي سياسي بودند و محبوبه از تجربه آنها هم بهره مي برد، ولي اساساً دختر شاد، خوش روحيه و فعالي بود. خانواده ما اساساً مخالف رژيم بود و محبوبه خيلي چيزها را به همين دليل، پيشاپيش مي دانست، در عين حال كه خيلي هم روي خودش كار مي گرد. از جمله همان روزه هايي كه مي گرفت. بسيار روي او تأثير مي گذاشت و كمكش مي كرد كه خوددار باشد. دبيرستان كه مي رفت. من ازدواج كرده بودم و شوهرم گاهي به مأموريت مي رفت. محبوبه مي آمد و پيش من مي ماند و مي ديدم كه شب ها تا دير وقت نشسته است و مطالعه مي كند. البته گمانم آن موقع همه دانش آموزان و دانشجويان بيشتر مطالعه مي كردند، شايد به اين دليل كه اين همه و مسائل سرگرم كننده وجود نداشت. شايد هم دائماً براي انسان سئوال ايجاد مي شد و ناچار بوديم براي پيدا كردن جواب هايمان، مطالعه كنيم. به نظر مي رسد كه همه ما به خصوص اين دو گروه، خيلي كم مطالعه مي كنند. آن زمان به هر حال امكانات تفريحي خيلي كمتر بود. آيا فعاليت ورزشي هم مي كرد؟ بله، مدرسه در زمينه ورزشي خيلي فعال بود. روزهاي جمعه را هم كه معمولاً خانوادگي مي رفتيم كوه پيمايي. رابطه اش با پدر، مادر و خواهر و برادرها چگونه بود؟ هرگز به ياد نمي آورم كه با كسي بگو مگو كرده باشد. خيلي عاقل تر از سنش بود، مضافاً بر اينكه اساساً خانه ما خانه بگو و مگو نبود. محيطي بسيار آرام و فرهنگي بود. در كارهاي خانه هم كمك مي كرد؟ كارهاي خانه را تقسيم كرده بوديم و هر كدام سهم خودمان را انجام مي داديم. خانه خيلي خوبي بود. الان كه بعد از سال ها مرا ياد اين چيزها انداختيد، مي بينم چقدر حيف شد كه محبوبه رفت. با آن همه جوش و خروش و استعداد و پيگيري، اگر مي ماند مي توانست خيلي كمك كند. واكنش خواهرتان نسبت به فرزندان شما چگونه بود؟ خيلي آنها را دوست داشت و با آنها شوخي مي كرد. پسر بزرگم هنوز هم كه هنوز است با حسرت از او ياد مي كند و مي گويد خاله محبوبه خيلي مهربان بود. با بچه ها خيلي خوب بود. استعداد بسيار زيادي در رفتار مناسب با هر سن و قشر و طبقه را داشت. موقع شهادت خواهرتان كجا بوديد؟ تهران بودم و روز شانزده شهريور هم همراه با بقيه خانواده در راه پيمايي عيد فطر شركت كردم. منزل ما طرف هاي ميدان آزادي بود. محبوبه از خانه پدري مان راه افتاده بود و ماه هم راه افتاديم، ولي اوضاع به شكلي بود كه شوهرم گفت وضعيت خطرناك است و ما را از معركه دور كرد، محبوبه خودش را رسانده بود به ميدان شهدا، محبوبه را نشان كرده بودند و به طرفش تيراندازي مي كنند و تير دقيقاً به قلبش خورده بود. يكي از جوان هايي كه همان نزديكي بوده، زخمي شده بود. او را كه به بيمارستان برده بودند گفته بود كه مردها به زن ها مي گفتند شما از معركه برويد بيرون و محبوبه گفته بود، «من مي مانم. من و شما يك هدف مشترك داريم. هدفمان مبارزه عليه ظلم است.» او با صداي بلند الله اكبر مي گفته و هدف گلوله يك ساواكي قرار مي گيرد. شما كجا بوديد كه خبر شهادت او را شنيديد؟ همه برگشتيم منزل پدرم، ولي محبوبه نيامد. مسجدي نزديك ميدان شهدا بود. از آنجا زنگ زدند كه اينجا چند جنازه هست كه يكي شان چنين مشخصاتي دارد. زن عمو و عموي من رفته بودند و محبوبه را شناسايي كرده بودند. او هم زنگ زد و موضوع را گفت. پدرم رفتند و آن روز جنازه را تحويل ندادند و گفتند فردا صبح بياييد. مادرم خيلي حالشان بد بود. زن عمويتان چطور خبردار شدند؟ همان روز ايشان هم در ميدان شهدا بودند و وقتي ديدند تيراندازي شده و تعدادي جنازه را بردند به مسجد محل، رفته بودند براي شناسايي جنازه ها، چون هر گشته بودند محبوبه را پيدا نكرده بودند و حدس زدند كه شايد شهيد شده باشد. از مادرتان درباره محبوبه چه شنيديد؟ آن اوايل چند باري آمدند و با مادر مصاحبه كردند كه من نكاتي را يادآوري مي كنم. مادرم مي گفتند شب قبل از شهادت محبوبه خواب مي بيند كه مي خواهند در كلاسي ثبت نام كنند، ولي خانم مسئول از ثبت نام از نوشتن اسم ايشان خودداري مي كند. مادرم هر چه اصرار مي كنند فايده ندارد. بعد از اصرار زياد، آن خانم دري را باز مي كند و مادرم مي بيند باغي پر از گل بوته هاي گل سرخ آتشين هست.وقتي محبوبه شهيد شد، مادرم وقتي مي روند بهشت زهرا مي گويند، «خوابم تعبير شد. اينها همه گل هاي سرخ همه مادرها.» مادرم روز 17 شهريور، مهمان داشتند و نتوانستند راه پيمايي و تظاهرات بيايند. و با برادر كوچكم در خانه ماندند. ولي بقيه همگي رفتيم. محبوبه با دوستانش در فرح آباد قرار گذاشته بودند و جداي از ما رفت. شب قبل، محبوبه پاهايش را به مادرم نشان مي دهد كه به خاطر راه پيمايي طولاني قيطريه تا ميدان آزادي، تاول زده بود. بعد به اتاقش مي رود. ساعت يازده شب بوده كه مادرم به اتاق او مي روند و مي بينند كه دارد قرآن و نهج البلاغه مي خواند. فردا صبح زود، محبوبه از مادر خداحافظي مي كند. مادرم مي گويند «چيزي بخور» مي گويد، «ميل ندارم.» و به مادرم مي گويد، «اگر شهيد شدم شما غمگين نشويد.» مادرم مي گفتند از خانه كه رفت بيرون، برگشت و نگاهي به من انداخت و من براي يك لحظه احساس كردم ديگر او را نخواهم ديد و قلبم لرزيد. مادر مي گفتند كه جسد او را هم ابتدا تحويل ندادند و بعد با پيگيري هاي پدرم بالاخره جسد را تحويل گرفتند. يادم هست كه وقتي مي خواستيم محبوبه را دفن كنيم. جنازه يك خانم باردار را هم كه در ميدان شهدا كشته شده بود، آورده بودند. آيا توانستيد مراسم ختم بگيريد؟ نمي گذاشتند مراسم بگيريم. در مراسم ساده اي كه گرفتيم ساواكي ها ريختند كه يك عده اي فرار كردند و يك عده اي را هم گرفتند. مراسم را در منزل خودمان گرفتيم كه آمدند و گفتند حق نداريم ختم بگيريد. آن زمان اجازه نمي دادند كسي براي شهيدش ختم بگيرد. حتي مردم مي گفتند كه براي هر گلوله اي هم كه شهدا خورده بودند، پول مي گرفتند. شما كه براي دفن جنازه رفتيد، كساني كه در 17 شهريور شهيد شده بودند، خيلي زياد بودند؟ بله، در كنار قبر محبوبه ههم دختر بيست ساله اي بود. عده اي هم موقعي كه از بالا تيراندازي شده بود، شهيد شده بودند. من خودم دير به ميدان شهدا رسيدم. تيراندازي بود. مسجدي در آن نزديكي بود كه مردم مي رفتند آنجا. من تصميم داشتن بروم، ولي شوهرم گفتند كار خطرناكي است. چون ممكن است در مسجد را ببندند و مردم را با تير بزنند كه بعداً شنيدم كه همين طور هم بوده و خيلي ها آنجا كشته شدند. تأثير شهادت خواهرتان را بر هم نسل هاي او و نسل هاي بعدي چگونه مي بينيد؟ به نظر من بايد كسي در آن معركه ها بوده باشد تا تأثير بگيرد و يا دست كم كساني كه متولي امور فرهنگي و هنري هستند، آن قدر هنر و شهامت به خرج بدهند كه شهدا را به شكلي صحيح، صادقانه و بسيار هنرمندانه به نسل هاي پس از آنها معرفي كنند، نه اينكه چهره اي از شهيد بسازند كه اصلاً به درد كسي نمي خورد و به قدري دور از واقعيت است كه كسي باور نمي كند. از ديگر ويژگي هاي خواهرتان از زبان مادر چه نكاتي را به ياد داريد؟ ايشان مي گفتند كه محبوبه خيلي زياد مطالعه مي كرد. ارادت عجيبي به ائمه اطهار، به خصوص حضرت فاطمه(س) داشت و مي گفت كه مردم ما هنوز آن طور كه بايد و شايد ايشان را نمي شناسند. محبوبه غير از قرآن، نهج البلاغه را هم زياد مطالعه مي كرد. او بعد از تعطيل مدرسه به سراغ بچه هاي محروم جنوب شهر مي رفت و پاي درد دل آنها مي نشست و غروب در حال كه غبار غم بر چهره اش نشسته بود، به خانه بر مي گشت و با مادرمان درد و دل مي كرد كه، «چرا بايد وضعيت به اين شكل باشد كه عده اي در ثروت غرق باشند و عده زيادي نان خالي هم براي خوردن نداشته باشند؟» از ساده زيستي خواهرتان چه خاطره اي داريد؟ محبوبه خودش در نهايت ساده زيستي زندگي مي كرد و به ديگران هم توصيه مي كرد كه ساده زندگي كنند. يادم هست عروسي خواهرم بود و محبوبه دائماً مي گفت كه ما نبايد تشريفات قائل شويم و ريخت و پاش كنيم، چون عده زيادي هستند كه توان مالي براي اداره معيشت روزانه خودشان را هم ندارند و بهتر است به جاي هزينه هاي اضافي، به آنها كمك كنيم. با دلتنگي نبودن محبوبه چه مي كنيد؟ فقط محبوبه نيست. محبوبه نماد مجموعه اي از ايثارها و از خودگذشتگي هاست كه متأسفانه اين روزها كمتر مي بينيم. آدم ها بدجوري گرفتار خودشان شده اند. عده زيادي براي تأمين حداقل زندگي، دائماً بايد بدوند و حتي به خط شروع هم نرسند. عده ديگري هم انگار فراموش كرده اند كه آن همه فداكاري و گذشت براي چه بود. زندگي مصرفي، اسراف و بي توجهي به مشكلات ديگران، به شدت رايج شده است و اين چيزي است كه شهداي ما، از جمله محبوبه، جانشان را فدا كردند كه اين طور نباشد. نمي دانم. خدا عاقبت همه مان را به خير كند. انتهای پیام/4382 ]]> شهدای زن Tue, 13 Jun 2017 01:36:04 GMT http://www.asrehamoon.ir//fa/doc/news/96208/شهیدی-دائم-الروزه همانند حضرت فاطمه 75 روز بعد از شهادت پدر به آرزویش رسید http://www.asrehamoon.ir//fa/doc/news/96160/همانند-حضرت-فاطمه-75-روز-بعد-شهادت-پدر-آرزویش-رسید به گزارش عصرهامون به نقل از زنان شهید،یکی از ویژگی های انقلاب اسلامی ایران نقش حساس شهادت در پیروزی و تداوم آنست و این همان بعدی است که برای منافقان و دنیاپرستان مجهول و آنان با جهان بینی مادی خود را برای همیشه از شناخت واقعیت جهان معنوی آن عاجزند. شهادت میراث ائمه اطهار (ع) و اولیاء خداست که به مسلمانان رسیده است و برای انسان مرحله ای از فوز و کمال وجود دارد که بدون شهادت امکان رسیدن به آن نیست. شهید با دادن جان عزیز خود، در راه احکام خدا در حقیقت خود را در افقی وسیع از جلوه های نامحدود نور حق مشاهده میکند. و خود و دیگران را بدینوسیله از ظلمتها خارج می سازد و این شهود عینی دارای چنان درجه ای از حیات خواهد شد که دیگر مرگ ندارد و در محضر حق از همۀ نعمتها و کمالات بهره مند خواهد شد و ذالک هو الفوز العظیم و رزقنا الله الشهادت فی سبیله. در خجسته ساعتی و مبارک سحری از ماه خدا در سال 1348، خداوند به پروین و سید فخرالدین دختری عطا کرد، او که گوئی آیه رحمت الهی بر او نازل گشته و انوار عطایش ساطع، خدا را بپاس این نعمت شکر می گذارد ، هیچکس نمی دانست او در سر چه می پروراند کسی نمی دانست او به چه فکر می کند و در آن روزها ، مدتی مدید بود که عشق مادرش و جدش حضرت زهرا سلام الله علیها، در وجودش ریشه دواند تا با آن به حد رسید که بعضی از شبها با دوستان به بیابان ره می سپارد تا بلکه بواسطه اینکه معاصی کمتر در آنجا صورت گرفته دعای آنها مستجاب شود .  نام فرزندش را زهرا گذاشت، دوران طفولیت را در محفل گرم مذهبی و روحانی خویش سپری نمود، اوان کودکی و رشد جسمی و فکری او مصادف با دوران پرهیجان شور مبارزات پدر و همۀ مبارزان خدا جوی این مرز و بوم بود، همان زمانی که پدر بزرگوارش را بواسطۀ مجاهدت پی گیر بر علیه ظلم شاهنشاهی از این زندان به آن زندان و از این تبعید به آن تبعیدگاه می بردند و یا با پدر در هجرت تبعید و یا در غم دوری و فراق پدر غمگین و دائم چشم انتظار بود، همین امر در روحیۀ پر شهامت و شجاعت وی اثر می گذاش، زهرا تحصیلات خود را در سال 1353 در مدرسه اروندرود شهرستان خرم آباد آغاز نمود. حسن اخلاق و نیکی کردار و تهذیب نفس در او موجب محبوبیت بیش از حد وی در محیط خانواده و اقوام شده بود، متواضع ، محبوب و خویشتن دار بود. با استعداد سرشار درونی و خدادادی که در وجود خود داشت به سهولت و آسانی در مراحل مختلف تحصیلی خود موفق و در بین دانش آموزان و همکلاسی های خود الگو و نمونه بود، سیده زهرا از هوش و ذوق فوق العاده ای برخوردار و از آن بهره می جست، در کسب معرفت و مطالعه در مفاهیم اسلامی و الهی پیشقدم، جدی و پویا بود، وجود او در منزل با صبر و بردباری که داشت و اخلاص و ایمانی که داشت همواره وسیلۀ آرامش و تسکین دلجوئی دیگران بود. بارها اتفاق می افتاد که از خشمگین شدن نسبت به زهرا خودداری می کرد و همین دید پدر باعث شد که زهرا بهیچ وجه کاری برخلاف او انجام ندهد هرچه می کرد و می گفت همان خواسته پدر بود ، هنگام برگشتن از سفر اولین کسی که پدر به سراغش می رفت زهرا بود ، در تنهایی و در نماز جماعت نیز همراه پدر بود. همیشه به دوستان می گفت بدون دلیل پدر اسم من را زهرا نگذاشته است زهرای رسول الله بعد از 75 روز به دیدار پدر شتافت و من  امیداوارم اینگونه باشم. با دید وسیع و گویای خود مسائل را نگریسته و موشکافی می کرد، در تشخیص راه حق بسیار موفق بود و بخوبی دنیای اطراف خود را تحلیل می کرد و براستی او کاملاً متعلم به تعلیمات اسلامی و متخلق به اخلاق قرآنی بود، رشد فکری و معنوی وی رامی توان از روی یادداشتها، مقالات و خاطرات او مشاهده نمود، در مقام عبادت و پرهیزکاری بخوبی دوران زندگی کوتاه خود را سپری نمود و عاقبت همانگونه که خدای خویش بر مزار پدرش استغاثه کرده بود نصیبش شد سرانجام در راه برگشت از دبیرستان( سال سوم علوم تجربی) بر اثر حمله هوائی صدامیان مزدور به خرم آباد به درجه رفیع شهادت نائل آمد. گوشه ای از یادداشت های شهید روز پنج شنبه طبق روال همیشه بر سر مزار پدر رفتم و دیداری تازه کردم، البته دلم میخواست که مدت زیادی آنجا بمانم و یا بهتر بگویم دوست دارم منزلگاهم برای همیشه هر چه زودتر بآنجا نزد قبر مطهر پدرم انتقال یابد آنوقت است که میدانم لطف و عنایت پروردگار شامل حالم شده است زیرا همجوار پدر بودن لذت خاصی دارد، پس از مدتی عازم قبور مطهر عمویم و پدر بزرگم و برادرهایم شدم و.. خلاصه بعد از فاتحه بسوی خانه مراجعت نمودم ولی چه رجعتی، رجعتی که دلم با خودم نبود بلکه پیش پدرم بود و هست و خواهد بود. *** ای خدا شب اول قبر بفریادم برس، ای خدا من فقط بتو دلخوش کرده ام و هر کجا که در مانده شده ام تر داشته ام، پس چون فقط بتو دل بسته ام هیچ باکی از کسی غیر از خودت ندارم....   وصیت نامه شهید 24/7/6 و من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوالله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا چشمانم را بازگذارید تا کوردلان بدانند که کورکورانه باین راه نرفتم دستانم را بیرون بگذارید تا راحت طلبان و دنیاپرستان ببینند که چیزی را با خود با آن دنیا نمیبرم، مشتانم گره کنید، تا کافران بدانند که جسم بیجانم نیز نخواهد گذاشت حتی لحظه ای آرامش ببینند.   توصیه شهید به بانوان خواهران عزیز گناه قدر انسان را در پیش خدا ساقط میکند و انسان را بی ارزش می کند. برخوردادری انسان از انوار رحمت الهی ارتباط با پیروی انسان از حق و منادیان حق در صراط مستقیم دارد. انسان بمیزانی که به سوی حق گرایش پیدا میکند خداوند به او قلب پرنور و چشم پر فروغ و گوش شنوا عطا می کند و به میزانی که راه به سوی باطل می جوید، رشته های ارتباطی خود را با حق تعالی میگسلد و در برهوتی شب آلود و پرهراس سرگردان می ماند، حق جوئی و حق طلبی و حق گرائی قلبها و ذهنها را بسوی خداوند متوجه می سازد، و انسان را از ظلمات بسوی نور و روشنائی و از هراس و اضطراب بسوی آرامش رهنمون می شود انسان حق گرا خردمند و هوشیار و بیدار است، درست می اندیشد و درست تصمیم می گیرد و درست عمل می کند چرا که به همراه اوست و در تنگناها و گذرگاههای دشوار خداوند او را هادی و رهنماست. اما انسان باطل گرا محصور در برزخی تاریک و ظلمانی است، نمی تواند درست بی اندیشد و درست تصمیم بگیرد و درست عمل کند، دارای ذهنی آشفته و پریشان است، همچون خفاشان از نور میگریزد و بتاریکی پناه می برد، رشته های هدایت را چنگ نمیزد و از خورشید و از هر چه نور و روشنائیست میگریزد، در تنگناها ،در راههای پر پیچ و خم زندگی راه را گم می کند، در می ماند و به بیراهه می رود و در این انحراف تعصب و یکرنگی نشان می دهد. رهسپار در ظلمت راهرا ادامه می دهد تا خود و همراهان را فرعون وار برود برود نیل هلاک سازد. انتهای پیام/4382 ]]> شهدای زن Thu, 08 Jun 2017 16:30:00 GMT http://www.asrehamoon.ir//fa/doc/news/96160/همانند-حضرت-فاطمه-75-روز-بعد-شهادت-پدر-آرزویش-رسید ماجرای بانوی رزمنده‌ای که با زور اسلحه از مادرش برای ازدواج رضایت گرفتند! http://www.asrehamoon.ir//fa/doc/news/96082/ماجرای-بانوی-رزمنده-ای-زور-اسلحه-مادرش-ازدواج-رضایت-گرفتند به گزارش عصرهامون به نقل از زنان شهید،گفت و گو با «عصمت چراغی» بانوی مقاوم دوران دفاع مقدس به تحرک‌های رژیم بعث پیش از آغاز رسمی جنگ و مقاومت مردم ساکن شهرهای مرزی پرداخته شد. در ادامه بخش پایانی گفت‌وگو را می‌خوانید: سردرد را با شنیدن خبر آزادی خرمشهر فراموش کردم اول خرداد ماه رزمندگان اسلام به خرمشهر مسلط شدند اما به جهت اینکه پاتک‌های دشمن ادامه داشت، پس از خروج اسرا و ایجاد ثبات، در سوم خردادماه آزادی خرمشهر را اعلام کردند. آن روز پس از دو شبانه روز با خستگی و سردرد به خانه برگشتم. خواب بودم که خواهرزاده‌ام صدایم کرد و گفت: «خاله خرمشهر آزاد شد» پیش از این زمزمه‌های آزادی شهر را میان رزمندگان و برادران سپاهی شنیده بودم اما این خبر بقدری برایم شوک‌برانگیز بود که از جا برخاستم و به سمت خیابان رفتم. مردم شیرینی پخش می‌کردند و خوشحال بودند. در گوشه دیگر خیابان برخی نماز شکر می‌خواندند. شیرینی شنیدن این خبر، سردرد و خستگی را از یادم برد. سراسیمه خودم را به بیمارستان شهر رساندم زیرا می‌دانستم که مجروحین زیادی به بیمارستان منتقل خواهند شد. برای من که جنگ را از نزدیک لمس کردم، سخن امام (ره) که می‌گفتند «جنگ یک نعمت است» بسیار ملموس است. این نعمت همان اتحاد، همدلی و وحدتی که میان اقشار مختلف جامعه ایجاد شد، است تا بتوانیم مستقل کشور را اداره کنیم. آن مقطع زمانی، مردم از شهادت، مجروحیت و اسارت نمی‌ترسیدند و خانواد‌ه‌ها با وجود فشارها، ایستادگی می‌کردند زیرا در انقلاب اسلامی، مسیر را پیدا کرده بودند. جهادگران جنگ فراموش شدند هر کاری صورت می‌گرفت، دلی بود. هر لحظه منتظر پیام امام (ره) بودیم تا اجرا کنیم. من هم همچون مردم کشور، به دنبال دریافت حقوق نبودم. متاسفانه امروز خیلی چیزها رنگ باخته و سلیقه ها حتی در خانواده های مذهبی نیز تغییر کرده است. نسل امروز با حضور در راهیان نور تاثیرات کافی را نمی‌گیرد، اما این راه را باید ادامه دهیم تا از کسانی بگوییم که ازخودگذشتگی کرده و مقابل دشمن ایستادند. در آن زمان، مرکزی به نام «چای‌خانه» بود که فعالیت‌های کمک به جبهه آنجا صورت می‌گرفت. خانم‌هایی هستند که پس از گذشت سال‌ها از جنگ، همچنان فعالیت‌های جهادی انجام می‌دهند اما خودشان امروز می‌گویند: «ما فراموش شده‌ایم و کسی سراغ ما را نمی‌گیرد.» در روزگار حال، فعالیت‌های بانوان در دوران جنگ در حاشیه قرار گرفته و در فیلم‌های دفاع مقدسی کمتر به آن اشاره می‌شود. دوران جنگ تفکری وجود داشت که گمان می‌کردند حضور زنان در صحنه جنگ باعث دستاویزی و خطرآفرین است. این در حالی است که در آن زمان زنانی همچون زهرا حسینی تا لحظه سقوط خرمشهر در منطقه ماندند و حماسه آفریدند. شهدای عملیات بیت المقدس را کفن می‌کردم تا به سردخانه منتقل شوند. در دل از شهادت رزمندگان ناراحت بودم اما در آن لحظه نیاز بود تا هر چه سریع‌تر شهدا را انتقال دهیم تا پزشکان بهتر به مجروحان رسیدگی کنند و تعداد شهدا کاهش یابد. به خاطر دارم روزی یکی از برادران سپاه به سراغم آمد و یک مجروح موجی را نشانم داد و گفت: «این مجروح، فرمانده گردان سپاه است. مراقب وی باشید.» آن زمان منافقین در بیمارستان‌ها نفوذ کرده و عامل افزایش تعداد شهدا می‌شدند. از این رو علاوه بر معالجه مجروحان باید مراقب منافقین هم می‌بودیم. مراقبت از این فرمانده سپاه برایم مسئولیت سنگینی بود. زمانی که وی را به هواپیما رساندم، گویی بار سنگینی از روی دوش‌هایم برداشته شد. نماینده امام(ره) در سپاه خوزستان به خواستگاریم آمد با توجه به فعالیت‌هایم، خواستگار‌های متفاوتی داشتم اما به دنبال کسی بودم که همانند خودم باشد و مانع فعالیت‌هایم نشود. یکی از دوستانم، یکی از برادران سپاه را به من معرفی کرد. سال 60 به همراه جمعی از دوستان سپاهی‌اش، سپاه هفت کِل (استان خوزستان) را تشکیل داده بود. چندین جلسه صحبت کردیم. روحیات نزدیکی داشتیم اما به جهت سپاهی بودن، با مخالفت مادرم روبرو شدیم. خطاب به مادرم گفتم: «ما خودمان در اهواز زندگی می‌کنیم. این جا هم جبهه است و احتمال وقوع هر اتفاقی هست.» از آنجایی که پدرم در قید حیات نبود، رضایت مادرم برایم مهم بود. یک سال طول کشید تا مادرم به این ازدواج راضی شد. رضایت مادرم هم ماجرای جالبی دارد. برای جلب رضایت مادرم، نماینده امام (ره) در سپاه خوزستان به اتفاق محافظینش، مسلح برای خواستگاری به خانه ما آمدند. مادرم وقتی در را باز کرد، ترسیده بود. بعد از اینکه ماجرا را متوجه شد به داخل خانه راهنمایی‌شان کرد. پس از صحبت‌های نماینده امام(ره) مادرم راضی شد. هر بار حرف از خواستگاری به میان می‌آید، همسرم به شوخی می‌گوید: «من با زور اسلحه زن گرفتم.» مهریه‌ام را کتاب شهید مطهری و شهید بهشتی قرار دادم اما به اصرار مادرم 14 سکه اضافه شد. قرار بود یک هفته بعد از آزادسازی خرمشهر، مراسم عقد را برگزار کنیم اما به جهت اینکه همسرم در منطقه عملیاتی بود، نیمه شعبان ازدواج کردیم. در روز مراسم، همسرم با لباس سپاه و من با چادر مشکی در کنار سفره عقد نشستیم که این برای عاقد کمی عجیب بود. آگاهی مردم از اعزام مدافعان حرم نیاز به فرهنگ‌سازی دارد علاوه بر کمک به مجروحین، حفظ حجاب مسئولیتم را سنگین تر می‌کرد. جلوی چادر را دوخته بودم تا به راحتی کارهایم را انجام دهم. گاهی برادران تعجب می‌کردند که چطور با مقنعه و چادر بر بالین بیماران می‌روم. بانوان در شرایط جنگ هم حجابشان را رعایت کرده و همچنین مشکلات را تحمل می‌کردند. در حالی که امروز جوان‌ها با کوچک‌ترین مشکل خودشان را می‌بازند و تسلیم می‌شوند. دشمن امروزه در فضای فرهنگی در حال فعالیت است، اگر غفلت کنیم، بیش از این رخنه خواهند کرد. از سوی دیگر می‌توان به مقوله مدافعان حرم اشاره کرد که با توجه به تحرکات دشمن و ورود ماهواره‌ به خانه‌ها، این شاعبه ایجاد شد که چرا باید به سوریه نیرو اعزام کنیم. این در حالی است که این رزمندگان، جنگ را از کشور خارج کرده و از اسلام صیانت می‌کنند. اگر جنگ به داخل کشور ورود پیدا کند، خیلی زمان نیاز دارد تا دوباره به شرایط گذشته برگردیم. آگاهی مردم در این زمینه نیاز به فرهنگ‌سازی و انتقال فرهنگ ایثار و شهادت دارد. انتهای پیام/4382 ]]> شهدای زن Thu, 01 Jun 2017 01:40:00 GMT http://www.asrehamoon.ir//fa/doc/news/96082/ماجرای-بانوی-رزمنده-ای-زور-اسلحه-مادرش-ازدواج-رضایت-گرفتند شناسایی 562 شهید زن در استان کردستان http://www.asrehamoon.ir//fa/doc/news/94702/شناسایی-562-شهید-زن-استان-کردستان به گزارش عصرهامون به نقل از سایت زنان شهید،ناهید منصوری دبیر کمیته بانوان کنگره ی 5400 شهید استان کردستان در چهارمین جلسه کنگره ی 5400 شهید استان کردستان بیان کرد: کنگره 562 زن شهیده استان کردستان اردیبهشت ماه  سال 1397 در سنندج برگزار خواهد شد. 10 درصد از شهدای استان کُردستان زن هستند. وی خاطرنشان کرد:از 562 زن شهیده در کردستان، 71 نفر توسط گروهک‌های ضدانقلاب به شهادت رسیده‌اند. این شیرزنان الگوی کاملی از ایثار، از خودگذشتگی و ایمان هستند که باید باترویج افکار و آموزه‌های آنان در میان  زنان در تقویت باورهای جامعه‌گام برداریم. مسئول بسیج جامعه زنان کردستان با بیان اینکه کردستان از استان‌هایی است که دوران جنگ و پیروزی انقلاب اسلامی، بر این منطقه تأثیری مستقیم داشت یادآور شد: این استان در زمان جنگ تحمیلی و حتی قبل از آن، بیش از 5400 شهید گلگون‌کفن را در راستای حفظ ارزش‌های این نظام مقدس الهی تقدیم کرد که 562 نفر از آنان زنان بودند و از این تعداد هم 13 نفر زنان پیشمرگ مسلمان کرد هستند. منصوری  توضیح داد: کارگروه جمع‌آوری آثار زنان شهیده و زنان، کارگروه علمی، کارگروه اطلاع‌رسانی، کارگروه فرهنگی و هنری، کارگروه مهندسی، کارگروه ایثارگران، کارگروه دانش‌آموزی از جمله کمیته‌های در نظرگرفته شده برای برگزاری باشکوه این کنگره است. کنگره پیشمرگان مسلمان کُرد  جزو کنگره‌های فاخر فرهنگی و موفق است. انتهای پیام/4382 ]]> شهدای زن Wed, 24 May 2017 00:10:10 GMT http://www.asrehamoon.ir//fa/doc/news/94702/شناسایی-562-شهید-زن-استان-کردستان جایش در خانه و شهرمان خالی است http://www.asrehamoon.ir//fa/doc/news/94697/جایش-خانه-شهرمان-خالی به گزارش عصرهامون به نقل از زنان شهید،شما چگونه با شهیده نازقلیچی آشنا شدید و اینکه ایشان در آن زمان چه باورهایی و چه نگاهی به زندگی داشت؟ اساس ازدواج ما مربوط به روابط فامیلی و شناخت خانواده ها از هم می باشد. من اولین بار در سال 1371 مر جان را دیدم که آن موقع از نظر تحصیلی در سال اول دانشگاه قرار داشت. البته آن زمان فکر نمی کردم که با ایشان ازدواج کنم. شخصیت مثبتی داشت باحجاب بود کلاس آموزش قرآن می رفت، خانواده خوب و توانمندی داشت. سختی زندگی را چشیده بودند. اینها در واقع مسائلی بود که در ازدواج ما تاثیرگذاشت. در تیر ماه سال 1378 ازدواج کردیم. ایشان باور های خوبی به زندگی داشت امیدوار و سخت کوش بود همیشه شاد بود و دوست داشت به اقوام و مردم کمک کند. باورهای دینی قوی داشت به همه احترام می گذاشت بزرگتر ها مخصوصا خانم های مسن را دوست داشت و در مراسم ها اکثرا با زنان مسن گرم می گرفت بخاطر همین آنها خیلی دوستش داشتند، در ایام حج نیز بعنوان معینه حج میرفت و پرستار و مراقب زنان مسن بود. نگاه ایشان به زندگی و خانواده چگونه بود و چه مسائلی را دراولویت می گذاشت؟ زندگی خانوادگی اولویت اصلی ایشان بود همیشه محیط خانواده را شاد نگه می داشت، مایوس و ناامید نمی شد. خانواده را بسیار دوست داشت به زندگی نگاه مثبتی داشت. به خوبی اقتصاد خانواده را تنظیم می کرد. هم آشپز خوب و هم خیاط ماهری بود. در زندگی کم توقع و اولویت اش آرامش خانواده بود. با وجود او ما خانواده شادی داشتیم. برای خانواده من احترام ویژه ای قائل بود. پدر ومادر من را مانند پدر ومادرخودش دوست داشت. پدرش در قید حیات نبود اما پدر من را جای پدرش می دید. حاصل ازدواج شما چند فرزند است و در حال حاضر در چه مقاطعی در حال تحصیل هستند؟ و همسرتان چه نقشی در رشد تحصیلی آنها داشته است؟ فرزند اول مان رئوف در سال 1381 متولد شد و کلاس سوم مقطع راهنمایی است. حنیف در سال 1386 متولد شد، کلاس چهارم است. قبل از تولد بچه ها، همسرم با عشق مادرانه لباسشان را دوخته بود، اسم های قرآنی را دوست داشت. خودش اسم بچه ها را انتخاب کرد. برای بچه ها با عشق مادرانه لباس می دوخت و لذت می برد. دوست داشت دختر داشته باشد برایش لباس بدوزد موهایش را شانه کند ولی قسمت نشد. مرجان مادری دلسوز و همسری فداکار بود به درس و مشق بچه ها رسیدگی می کرد. به نظم و انضباط شان اهمیت می داد. به اخلاق و آداب معاشرت و رفتار اجتماعی بچه ها حساس بود. بچه ها هم رعایت می کردند تا مادرشان را ناراحت نکنند. هم اکنون بچه ها برای شادی روح مادرشان درسشان را می خوانند و هر شب قبل از خواب برای مادرشان فاتحه می خوانند. همسرتان از چه زمانی وارد حوزه کار در خارج از منزل شد و چه مراحلی را طی کرد تا جایگاه فرمانداری به او محول شود؟ مرجان در اسفند سال 81 زمانی که اولین فرزندمان متولد شده بود، به استخدام وزارت کشور درآمد و در فرمانداری شهرستان ترکمن در پست کارشناس امور بانوان شروع به کار کرد. در سال 83 بعنوان اولین بخشدار زن ترکمن منصوب شد. یعنی با 13 ماه سابقه کار بخشدار شد. توانمندی و اخلاق و روابط عمومی خوب اش در انتصابش موثر بود. در امور محوله مسولیت پذیر، منظم و پیگیر بود تمام کارهایش را درسالنامه یادداشت می کرد. یادداشت های دوران خدمتش هم اکنون موجود است او جزء بخشداران موفق استان بود. با مردم، شورا و روحانیون تعامل خوبی داشت. انتصاب ایشان در آن ایام انعکاس رسانه ای واجتماعی زیادی داشت. علیرغم اینکه در دوران مدیریت اش به خاطر زن بودن مشکلاتی را برایش ایجاد کرده بودند ولی با توجه به حمایت های مردمی و استاندار وقت، جز موفق ترین بخشداران استان بود. واکنش شما، زمانی که شنیدید همسرتان به عنوان اولین فرماندار زن استان برگزیده شد، چه بود؟ بعد از ریاست جمهوری دکتر روحانی زمزمه استفاده از توانمندی مدیران زن توسط استاندار مطرح شده بود. خانم نازقلیچی با توجه به سابقه بخشداری و کارمند وزارت کشور بودن، انتظار داشت برای مدیریت دعوت شود. مطالعاتش را افزایش داد و سند توسعه شهرستان را تنظیم کرد. بعدا در زمان مصاحبه توسط استاندار و وزارت کشور، تنظیم این سند توسعه نقش اساسی در تا یید توانمندی ایشان داشت. در اوایل اسفند 92 معاون سیاسی استاندار انتخاب او به سمت فرمانداری شهرستان ترکمن را اعلام کرده و نظرش خودش را خواستند. خانم نازقلیچی بعد از مشورت با من نظر مثبت خودش را اعلام کرد. بعد از علنی شدن خبر، مردم منطقه بخصوص خانم ها خوشحال شدند و خیلی از این اتفاق استقبال کردند و افرادی هم با افکار سنتی به بهانه زن بودن فرماندار مشکلاتی را درست کردند. علیرغم این مخا لفت ها خانم نازقلیچی درتاریخ 31 / 1/ 93 در روز زن بعنوان هدیه استاندار به زنان به سمت فرمانداری شهرستان ترکمن منصوب شد . اولین بار که شنیدم انتخات همسرم به عنوان فرماندار قطعی شد، بسیار خوشحال شدم و تصمیم گرفتم با تمام توان کمکش کنم تا فرماندار موفقی بشود، البته خودش تصور نمی کرد بعنوان فرماندار انتخاب شود بلکه انتظار داشت بعنوان معاون فرماندار تعیین شود، به هر حال این انتصاب، باعثنشاط اجتماعی و سیاسی در سطح استان شد.    انتخاب یک زن به عنوان فرماندار بندر ترکمن، با چه بازتاب هایی درمنطقه مواجه شد؟ همانطور که گفتم این انتصاب باعث نشاط اجتماعی و سیاسی در سطح استان شد. مردم خوشحال بودند که به رغم مخالفت ها وکار شکنی های زیاد این اتفاق رخ داد. نویسندگان، هنرمندان و سیاسیون از این انتصاب راضی بودند با این انتصاب سیاسی ترین شهرستان استان به آرامش رسید. معارفه خانم نازقلیچی در تالار ارشاد برگزار شد جمعیت زیادی به خصوص زنان در این مراسم حضور یافتند. از سراسر استان به بندرترکمن آمده بودند تا شاهد پرافتخارترین انتصاب در استان گلستان باشند. مردم از استاندار بابت این انتصاب تشکر کردند. نقش حمایتی شما به عنوان همسر خانم فرماندار، شامل چه مواردی می شد؟ من همیشه و در همه حال در خدمت خانم فرماندار بودم. هم در انجام امورات خانواده و هم در زمینه رسیدگی به درس ومدرسه بچه ها آماده مساعدت و کمک بودم. هرروز آخرین اخبار کشور و استان را برای مطالعه آماده می کردم. با توجه به اینکه کار فرماندار محدودیت زمانی ومکانی ندارد، بعد از اتمام کارروزانه، اگر نیاز به کمک داشت، من درخدمتش بودم. این کارها می توانست مشاوره، تهیه وتنظیم اخبار، همراهی در بازدیدها و گرفتن عکس تهیه گزارش و رانندگی باشد. همسر بودن برایم در انجام کارها محدودیت ایجاد نمی کرد. من با این باور که باید خالصانه خدمتگذار خانم فرماندار باشم تا ایشان بعنوان نماینده زنان در عرصه مدیریت موفق شود، در خدمتش بودم. افراد زیادی هم بودند که بدون هیچ چشم داشتی در خدمت خانم فرماندار بودند. در مصاحبه های باقی مانده از همسرتان به کرات به نقش حمایتی پدر و مادر شما در ایفای هر چه بهتر مسئولیت شان اشاره شده است ممکن است در این باره توضیح بیشتری دهید؟ ایشان حدود 5 سال با خانواده من زندگی کرد. ارتباط و صمیمیت زیادی بین خانواده مان و ایشان برقرار بود. بعد که مستقل شدیم با پدر و مادرم همسایه شدیم. مادرم مرجان را خیلی دوست داشت و خیلی از کارها با او مشورت می کرد. بعد که مرجان استخدام شد مادرم مواظب بچه هابود تا ازبابت ب چه هان گرانین داشته باشد. او در انجام کارهای مهم بسیار منطقی عمل می کرد. خانواده ام هم از ما به خوبی حمایت می کردند، به طوری که همسرم در انجام وظایف فرمانداری نگرانی خانه و بچه ها را نداشت. مادرم مرجان را بیشتر از دخترش دوست داشت بعد از حادثه منا مادرم در فراغ و عزای مرجان زمینگیر شد دیگر نمی تواند راه برود. آیا حضور ایشان در پست مدیریتی چون فرمانداری، مانع از ایفای نقش بسیار پراهمیت همسری و مادری اش نشد؟ حضور او درانجام وظایف فرمانداری محدودیت هایی را ایجاد می کرد. ولی ما با برنامه ریزی این مشکل را حل می کردیم، از طرفی همسرم چون قبلا کارمند فرمانداری بود و بخشدار بود و شناخت کاملی از سیستم اداری و شهرستان داشت و همین خاطر به موضوعات شهرستان تسلط خوبی داشت. در دوران فرمانداری ایشان شهرستان روزگار آرامی داشت. شب ها، نامه ها را مرور می کرد اخباری که آماده کرده بودم را مطالعه می کرد. بعد از نماز صبح، صبحانه را آماده و ناهار بچه ها را هم درست می کرد. بعد باهم بچه ها را به مدرسه می بردیم. شام را خانه پدرم بودیم . بچه ها می دانستند که مادرشان فرماندار است توقع زیادی نداشتند. سعی می کردند مادرشان را اذیت نکنند. بعضی اوقات پسر کوچکم (حنیف) بی حوصله می شد اما به محض اینکه همسرم به خانه می رسید قبل از اینکه وارد خانه شود، حنیف و رئوف را صدا می زد برایشان بستنی می گرفت تا روحیه شان بهتر بشود. همیشه با بچه ها به آرامی برخورد می کرد. روزهای جمعه هم بیشتر به کار خانه رسیدگی می کرد. عدم حضور به موقع مادر در خانه خللی در تربیت و درس خواندن بچه ها ایجاد نمی کرد؟ اساس زندگی ما همیاری خانوادگی بود. ما با پدر و مادر، برادر وخواهرهایمان همسایه هستیم با هم روابط صمیمی داریم نبود مرجان بعنوان مادر خلل زیادی ایجاد نمی کرد. بچه ها کنار پدر بزرگ و مادر بزرگ راحت بودند. خود بچه ها اکثرا تکالیفشان را بخوبی انجام می دادند. البته من هم به درس شان رسیدگی می کردم. حضور همسرتان به عنوان اولین زن فرماندار چه درسی را به زنان کشورمان بالاخص زنان بندر ترکمن در حوزه حضور در صحنه های اجتماعی داد؟انتخاب او بعنوان اولین فرماندار زن ترکمن و دومین فرماندار زن در کشور برای منطقه تازگی داشت، بازتاب رسانه ای گسترده ای در سطح منطقه کشور و حتی خارج از مرزها داشت. به خاطر دارم که شبکه های خارجی نیز این خبر را رسانه ای کردند. این انتصاب اعتماد به نفس بانوان بخصوص زنان ترکمن را بالا برد. از نگاه اجتماعی همسرتان بگویید و اینکه چگونه به جامعه نگاه می کرد و چه مسئولیتی در قبال شهروندان و مردم احساس می کرد؟ در زمانی که فرماندار شد، شهرستان بندرترکمن مشکلات زیادی داشت. عمده ترین این مشکلات جنبه حقوقی ومعارض بود. از قبیل ساماندهی دوشنبه بازارکه در سطح خیابان برپا می شد. بازارچه ساحلی اسکله، بازار ماهی فروشان، مسکن مهر و منطقه گردشگری آشوراده از جمله مشکلات اساسی شهرستان بودند که خانم فرماندار در جهت حل مسائل حقوقی رایزنی هایی با منابع و نهاد های مختلف داشت. علیرغم مشکلات فراوان، دوشنبه بازار را به صورت متمرکز منتقل کرد و در آستانه جابجایی و ساماندهی بازارچه ساحلی اسکله بود که با وقوع فاجعه منا انجام ناتمام ماند. ایشان با مطالعه وبرنامه برای حل مشکلات اقدام می کرد و سعی می کرد کارهای بزرگی انجام بدهد. ایشان فرماندار مقتدر و جسوری بود. با قدرت تصمیم می گرفت و نسبت به شهروندان ومردم احساس مسئولیت بالایی داشت. ایشان 14 سال عضو شورای حل اختلاف خانواده بود وتاش می کرد از طلاق خانواده ها جلوگیری کند. در کمیته امداد نیز عضو طرح ایتام بود ماهیانه مبلغی واریز می کرد. علیرغم داشتن رشتهل یسانس علومت ربیتی مجددا در رشته حقوق لیسانس گرفت تا در شورای حل اختلاف بهتر تاثیر گذار باشد. در سال 94 در دانشگاه آزاد ساری در کارشناسی ارشد حقوق خصوصی پذیرفته شد، که به علت شهادتش در فاجعه منا موفق به ثبت نام نشد. حتی می خواست بعد از دوران فرمانداری دوباره در شورای حل اختلاف به خانواده ها کمک کند. وقتی شنیدید که در سفر به مکه و درمنا به شهادت رسید، چه احساسی داشتید؟ مرجان عاشق خانه خدا بود. در آزمونمعینه بعثه رهبری قبول شد و در سال 90 ، 92 و 94 بعنوان معینه(راهنمای زنان درکاروان) عازم حج شد، یادم هست که با چه شوقی قبل از اعزام مقاله و بروشور های فرهنگی را آماده می کرد. چندین مقاله ایشان در مجله زائر در مکه چاپ شده است. در ایام حج به زنان مسن کمک می کرد . روز عید قربان 94 خبر مفقود شدن حجاج در منطقه پیچیده بود. ساعت 2 بعدازظهر به من زنگ زدند گفتند همسرت مفقود شده اما من جدی نگرفتم چون می دانستم او توانمند و قوی است. اما عصر که عمق فاجعه راا ز تلویزیون دیدم نگرانیم بیشتر شد، با شماره اش تماس گرفتم جوابی شنیده نمی شد. خبر رسید که مرجان مصدوم شده پایش شکسته است، گفتند روحانی کاروان هنگام سوار شدن به آمبولانس او را دیده است اما از آن لحظه به بعد دیگر کسی مرجان را ندیده است. بعد کم کم خبر مفقودی مرجان جدی تر شد. بعد در خبرهای مربوط به شهدای فاجعه منا قرار گرفت. حتی جسدی را به اسم او آوردند، ولی ایشان نبود، دوباره در لیست مفقودین قرار گرفت. در نهایت رئیس سازمان حج با حضور در منزلمان خبر شهادت خانم فرماندار را به خانواده اعلام کرد. قرار شد مدارک و تصاویر مرجان تحویل خانواده بشود. از ما نمونه خون گرفتند تا با آزمایش DNA تشخیص هویت شود، در نهایت گفتند که خانم نازقلیچی در مقبره الشهدا مکه دفن شده است. ولی مکان دقیقش مشخص نیست. برای شناسایی محل قبر، خانواده باید برود تا با آزمایش DNA مکان دقیق دفن مشخص بشود. در حال حاضر خانم نازقلیچی جزو شهدای مفقودالاثر هستند.   اکنون که ایشان نیست شهرتان و خانواده تان با چه خلایی مواجه اند؟ اکنون که ایشان نیست، جایش در بین خانواده و شهرستان خالی است. مردم، خانم فرماندارشان را بسیار دوست داشتند، اهالی شهرستان هرگز نام و یادش را فراموش نکردند. مردم از خوبی ها، توانمندی ها حجاب ومتانت اش می گویند. خبر دارم که خیلی ها نامه ها، دست نوشته ها و یا اس ام اس های خانم فرماندارشان را برای زنده نگاه داشتن یادش محفوظ دارند. درواقع فاجعه منا در عید قربان 94 مصیبت سنگینی را به همه خانواده های شهرستان تحمیل کرد . چیزی که باعث تسلی و آرامش خانواده ها شد، این بود که حجاج با لباس احرام و لبیک گویان شهادتین را گفتند و به آرامش ابدی رسیدند، هر چند فراغ شان برای ما سخت است. دیگر عید قربان برای ما یاد آور خاطره تلخ این فاجعه است. انتهای پیام/4382 ]]> شهدای زن Tue, 23 May 2017 03:05:15 GMT http://www.asrehamoon.ir//fa/doc/news/94697/جایش-خانه-شهرمان-خالی شهید شاخص استان گیلان معرفی شد http://www.asrehamoon.ir//fa/doc/news/94320/شهید-شاخص-استان-گیلان-معرفی به گزارش عصرهامون به نقل از زنان شهید، حسینی مدیر فرهنگی بسیج جامعه زنان استان گیلان در گفت و گو با خبرنگار سایت "زنان شهید" طاهره حدادنژاد به عنوان شهید شاخص استانی سال ۹6 اعلام شده است. وی ادامه داد: برای معرفی بیشتر شهید شاخص امسال در تمامی پایگاه های خواهران ، یادواره ای تحت عنوان "شهید طاهره حدادنژاد" برگزار می شود. این شهید از شهدای بمباران هشت سال دفاع مقدس می باشد در حالیکه هفت ماهه باردار و به همراه همسرش به محل کار می رفتند به فیض شهادت نائل آمدند و در ادامه زندگی شهید را می خوانیم. بهاربود، همه جاسبزه زار در کنار سبزه رودها همجوار و در گذر این بهار روزی افق سربرآورد،سپیده عیان شد و خورشید چهره نمایان نمود و آنگاه با همه گرمی و زیباییش به سبزه ها سلام داد و سپس حرکت آغاز نمود تا به سبزه زار برسد، در صبح بهاری ۱۳۳۸/۱/۴ از دامن پاک مادری و پدری زحمت کش و مسلمان فرزندی پای به عرصه وجود گذاشت که او را طاهره یعنی پاک نام نهادند از آنجا که خانواده همواره در مراسم مذهبی حضور داشتند. طاهره چنان تربیت شد که او در سن تکلیف واجبات خدا را انجام می داد او دختری مهربان و خوش رو بود، بطوریکه همیشه لبخند برلبانش پدیدار بود،دوران تحصیل را در سال ۱۳۶۵ با موفقیت به پایان رساند. پس از پایان تحصیلات برای اینکه کمکی برای خانواده باشد به تهران رفت و در صدا وسیمای ‌تهران مشغول به کار شد و در این امر هم فردی کوشا بود و با پشتکار فراوان وظیفه های محوله را انجام  می داد،سال ۱۳۵۹ با فردی بنام محمدمهدی لطف زرعی ازدواج نمودند. ثمره ازدواج آنان فرزندی بود بنام فرزین بود.اما طاهره از حضور اجتماعی خود کم نکرد و با همسر و فرزندش در تهران ماندند و به وظیفه خود در دانشگاه صدا و سیما ادامه می دادند. در ۲۶ فروردین سال۶۷ در حالیکه زن و مرد و فرزند هفت ساله شان فرزین را به همراه داشتند و عازم محل کار بودند در میدان محسنی تهران بر اثر انفجار موشکی که در نزدیکشان اصابت کرد ، ماشینشان منفجر شد و به هوا پرت گردیدند و آن دو عزیز به همراه غنچه نشکفته شان به شهادت رسیدند و فرزین تنها یادگار آن دو شهید از پدر و مادری خوب و مهربان و متعهد به انقلاب با پرت شدن از ماشین به بیرون‌ زنده ماند و خود نیز از جانبازان آن جنایت است. از دلنوشته های شهید :"من معتقد هستم که سایه ی زن گرمی کانون خانواده است که با وجود او تداوم می یابد، ریشه درخت خاک است و ریشه ی زن در دل جامعه".  انتهای پیام/4382 ]]> شهدای زن Sat, 13 May 2017 05:22:04 GMT http://www.asrehamoon.ir//fa/doc/news/94320/شهید-شاخص-استان-گیلان-معرفی